#خانم_کوچیک_پارت_215
می ایستادم و به خداحافظیِ ایلم نگاه میکردم.
حالا درک میکردم ترکِ ایل سخت تر از چیزی بود که به نظر میرسید با دور شدنِ ایل زیرِ لب زمزمه کردم "من به چشمِ خویشتن دیدم که
جانم میرود"
صدای کسی مرا از جا پراند صدای گرفته ی مردی که با لحنِ آرامی صدایم کرد: تیام؟
برگشتم عماد بود، عمادِ من عمادی که دیگر نباید صدایش میکردم عمادِ من سرم را پایین انداختم و در حالی که سعی میکردم از کنارش رد
شوم گفتم: من باید برم.
با دستش بازویم را چنگ انداخت و من را در جای خودم نگه داشت با خشم نگاهی بهش انداختم: ولم کن.
سرش را به دو طرف تکان داد: نه تیام، نه تا وقتی که نشنوی که چه میخوام بگم.
نگاهِ خشمناکِ دیگری به بازوی که دستش دورش بود کردم و گفتم: به احترامِ غیرتِ مردانه ای که باید تو وجودت باشد دستت را بردار من
الان زنِ کسی دیگه ام...
دستش را از دستم فاصله داد و من به سرعت به سمتِ پایین رفتم اما جایی میانِ زمین و هوا صدایش نگهم داشت: من به خاطرِ تو اون
آشغال و کشتم، حقمه تیام؟ حقمه حتی حقِ حرف زدن نداشته باشم؟ اونوقت تو زنِ برادرِ اون آشغال بشی؟
به سمتش برگشتم، روی دو زانویش نشست و ادامه داد: بیا بریم تیام... بیا فرار کنیم خسته شدم، از ایل از افکارشون از این روستا از
این مجازاتِ اجباری من نخواستم اون و بکشم اون مجبورم کرد من که قاتل نبودم تیام، تویی که من و میشناسی...
بی صدا بهش نگاه کردم قطره ای اشک از گونه اش سرید، آروم انگار که با خودش حرف میزد گفت: نمیتونم تیام تو زنِ منی واسه ام مهم
نیست که به جمله ی چی بله دادی تو از وقتی من 9 ساله ام بود زنم بودی... بیا بریم تیام ترکم نکن...
romangram.com | @romangram_com