#خانم_کوچیک_پارت_214

آره همین هم مهم بود، مهم نبود که من زنِ دوم بودم معلومه که مهم نبود و گرنه الان از من میپرسید که زنِ دوم چه حسی دارد. مهم

نبود که من از درون به یک خرابه تبدیل شده بودم... با خودم نجوا کردم "تمامش کن تیام، خودت کردی" خودم کرده بودم قبول

داشتم...

از روی تپه گذشتیم و چادرها برایمان نمایان شد چادر هایی که در حالِ جمع آوری بودند از میانِ جمعیت چشمانم تیارا رو نشانه گرفت با

صدای بلند صدایش زدم: تیارا؟

به سرعت به سمتِ من برگشت با دیدنم برقی از شادی در چشمانِ خوشرنگش جست و به سمتِ من دوید... کاری که من و لیلا کرده

بودیم یکی از مذیت های کودک بودن هم بی خیالیست چیزی که الان از تهِ دل آرزو مندِ بودنش بودم.

روی دو زانویم نشستم و تیارا را در آغوش گرفتم، موهایش را به آرامی نوازش دادم موهایی که من عادت به بافتنشان داشتم خواهری که

برای من بود، خواهری که تا امروز عصر از پیشِ من میرفت! چه کسی میدانست تا پاییز چه شود؟ چه کسی میدانست که من وجود داشتم؟

اینجا بودم؟ یا به حرفِ مهگل من از تنها سرپناهم اخراج میشدم...

صدای مادر مرا به خودم آورد با صدایی که لرزشِ دلتنگی درش بود گفت: تیام؟

تیارا را از خودم فاصله دادم و از جای خودم بلند شدم با لبخند گفتم: مامان؟

لبخندِ مهربانش اطمینانِ عمیقی به من داد شاید برای آخرین بار این اعتماد در وجودم پخش میشد و من میخواستم ازش نهایتِ استفاده را

ببرم.

عمادی نبود، پس حضورِ من در ایل تا بعد از ظهر پر از آرامش بود... تا زمانی که ایل به راه افتاد و مردها آمدند زمانِ رفتنِ من

هم بود اما این انگار از یک خاطره ی طولانی باید خداحافظی میکردم در سالهای قبل حالا من باید همراهِ جوان ها میشدم اما الان باید عقب


romangram.com | @romangram_com