#خانم_کوچیک_پارت_213





محکم در آغوشش گرفتم به آرامی زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده بود.

با خنده ی آمیخته به گریه ای بی اشک گفت: تازه چند روزه که رفتی.

ازش فاصله گرفتم و عمیق بهش نگاه کردم و گفتم: گاهی فکر میکنم این روزها انقدر تند رفته که انگار سالهاست ازش میگذره.

با بغضِ شکسته ای گفتم: احساسِ پیر بودن میکنم لیلا ونو، احساسِ اشتباه کردن.

نگاهش را روی من نگه داشت دیگر نشونه ای از سرزنش درش نبود انگار که این اعتراف را از من انتظار داشت با لبخندِ غمگینی گفت:

این بهار رفتن از این جا بدونِ تو خیلی دلگیره.

نگاهی به اطرافم کردم و گفتم: زندانی شدنِ اینجا هم خیلی سخته.

کنارم قرار گرفت و دستانم را به دست گرفت در همان حال که به سمتِ بالای تپه میرفتیم گفت: خوشحالم که امروز آمدی دیگه داشتم نا

امید میشدم که شاید شویت اجازه نده که به اینجا بیای.

از تهِ دل گفتم: تو هیچی راجع بهش نمیدونی...

دستم را فشرد و گفت: خب راجع بهش بهم بگو...

سرم را به دو طرف تکان دادم خودم هم راجع به بهراد هیچی نمیدانستم چی رو قرار بود بگم؟ با لبخند تنها چیزی که میدانستم زمزمه

کردم: بهراد مردِ خوبیه.

آهِ صدادارِ لیلا در گوشم پیچید و بعد صدای شکسته اش که گفت: همین هم مهمه.


romangram.com | @romangram_com