#خانم_کوچیک_پارت_212

معامله ای پیچیده بود که مرا به هم ریخته بود.

چارقد را روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم هوا هنوز حالتِ گرگ و میش داشت با این حال اثری از بهراد نبود سوسوی امیدی در

قلبم میگفت که او برگشته پیشِ همسرش اما قسمتِ دیگری از قبلم که تنها برای منفعتِ خودم تصمیم میگرفت از این اوضاع راضی نبود او

بهراد را نمیخواست نه که نخواهد فعلا دفعش میکرد اما این که او پیشِ کسی دیگر باشد هم از دستانش خارج بود.

یکی از بهترین لباس های محلی ام را پوشیدم باید به سرعت خودم را به ایلم میرساندم شاید آنطوری حسِ آرامش در رگانم جاری میشد.

نرگس هنوز بیدار نشده بود و این به من فرصت بیشتری برای آرامش داشتن در خانه را میداد.

وقتی بالاخره از آن و عمارت و باغ خارج شدم هوا تقریبا روشن شده بود و شاید گرفتگیِ باقی مانده به خاطرِ ابرهای تیکه پاره ی آسمان

بود.

مسیرِ آشنای ایل را در پیش گرفتم فردا آنها حرکت میکردند و این بار من باهاشون نبودم بهای خودخواهی من این بود ترک شدن...

وقتی بالاخره اولین چادر ها را دیدم چشم گرداندم تا لیلا را پیدا کنم، نیازی نبود چون مانندِ همیشه او کسی بود که مرا پیدا کرد:

تیــــــــــــام.

سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم نگاهِ سرزنش آمیزِ آشنایش برایم مانندِ دنیایی بود تنها ده قدم با هم فاصله داشتیم...

اگر کودک تر بودیم حتما به سمتِ هم میدویدیم اما ما دیگر برای خودمان خانم هایی شده بودیم خانوم هایی که حالا تنها در ده قدمیِ هم

ایستاده بودند دلتنگ لبخند روی لبانم سرید، با قدم هایی سریع به سمتِ هم رفتیم و در حرکتی همدیگر را در آغوش کشیدیم احساسِ

آرامش... هنوز هم دوستانی داشتم من تنها نبودم. دیگر مهم نبود مهگل چه میکرد رفتارِ سردِ نرگس اهمتی نداشت. چرا باید اهمیتی میدادم

من دوستانِ خودم را داشتم من لیلای خودم را داشتم.


romangram.com | @romangram_com