#خانم_کوچیک_پارت_211
راستی چه کسی بودم؟
اینها همه یه مقصر داشت مقصری که هنوز هم میپرستیدمش ناخودآگاه لب زدم: عماد...
حرکتِ لبانِ بهراد از حرکت ایستاد نگاهی به من انداخت و پرسید: چی؟
سرم را به دو طرف تکان دادم با نگاهی شرمگین نگاه در چشمانِ سیاهِ کشیده اش کردم و گفتم: هیچی آقا...
لبخند روی لبانش جای گرفت و گفت: زیاد حرف زدم.
شرمنده از برداشتش سری به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه ارباب...
زمزمه وار گفت: برو بخواب.
توقف را جایز نمیدانستم نه دیگر سریع از جایم بلند شدم و گفتم: فردا باید برم پیشِ ایل باید زود بیدار شوم.
سرش را به علامتِ مثبت تکان داد و من به سمتِ اتاقم رفتم.
****
شبِ سختی بود شبی پر از دانستن ها پر از فهمیدن ها من فهمیده بودم بدِ این ماجرا مهگل نیست منم. مهگل کسی نبود که باید سرزنش
میشد من بودم. من خودخواهی کرده بودم. این خودخواهی نه تنها من را اذیت میکرد، بلکه من فراموش کرده بودم در قسمتِ دیگرِ این ترازو
دو نفرِ دیگر هم هستند دو نفرِ دیگر که حالا به خاطرِ ورودِ من زندگیشان اینطوری به هم ریخته بود تنها به خاطرِ من!
احساس میکردم چشمانم از شبِ قبل خشک شده اند از جایم بلند شدم و سرِ جایم نشستم. امروز فرصتِ دیدنِ خانواده ام را داشتم، فرصتِ
دیدنِ ایل را داشتم. تنها نگرانی ام عماد بود. میتوانستم نادیده اش بگیرم؟ اصلا میدیدمش؟ با اینکه دلم میخواست نبینمش اما ترسِ نبودنش هم
در جانم بود. حالا دیگر فرق داشت من نامزدش نبودم من همسرِ کسی دیگر بودم که البته او هم خود زنی داشت و بچه ای در راه...
romangram.com | @romangram_com