#خانم_کوچیک_پارت_210

از من گرفت و گفت: زنی که توی اون عمارته من رو دوست داره. منم این و میدونم، یه چیزی میگم تیام اون این روزها اصلا حالِ

خوبی نداره، هر حرفی ممکنه بزنه. لطفا هیچی بهش نگو یا از حرفاش ناراحت نشو. در شرایطِ عادی مهگل بهترین کسیِ که من دارم اون

همیشه من و درک کرده. توی خانواده ای که از من میخواستم تغییر کنم اون همینطوری که هستم من و قبول کرد، اما الان نمیتونه...

اون داره شرایطِ سختی رو میگذرونه.

برای لحظه ای از این که اونطور در مقابلِ مهگل عصبی شده بودم احساسِ شرم کردم شاید به خاطرِ همین صورتم گر گرفت از ناراحتی و

از شرم، صدای بهراد باز هم به گوشم نشست: من باید یاد بگیرم صبور باشم اما من هم اون، تا چند وقت دیگه من قراره پدر باشم باید

یاد بگیرم مسئولیت پذیر باشم.





شاید شوکه شدن کلمه ی مناسبی برای حالِ این روز های من بود، من شوکه بودم از انتخابم از چیزهایی که تک به تک شنیده بودم. اول

قاتل بودنِ عماد (چیزی که هزار سال هم بگذرد باور نمیکنم) بعد ماجرای خون بس شدن و بعد شنیدنِ زن داشتنِ بهراد حالا هم...

آری من شوکه بودم نمیدانم چرا بهراد این رو از چشمهای خیره ام نمیفهمید چشمهایی که دیگر هیچ حسی نداشت. او حرف زدن را ادامه

میداد اما من فقط تصویر را داشتم و صدایی نمیشنیدم.

من چه بودم؟ زنِ دوم؟ زنِ دوم بودم در حالی که حتی زن نبودم؟ هوو بودم؟ در حالی که حتی دخالتی درش نداشتم؟ دروغ است بگویم

دخالت نداشتم داشتم. اما من خبر از زن داشتنِ بهراد نداشتم. من اینجا آدم بده بودم؟ این اشتباه بود قرار نبود من بد باشم. ولی آری من

خوب هم نبودم. من برای نجاتِ ایلم دست به انتخابی زدم که زنِ جوانی را ناراحت کرده بود مردی را سردرگم خودم هم سردرگم بودم، به


romangram.com | @romangram_com