#خانم_کوچیک_پارت_209
نگاهش کردم واقعا چشماش در حالِ بسته شدن بود با این حال با تکیه دادن به دیوار خودش را نگه داشته بود وسایلی که در دستم بود را
روی میز گذاشتم و گفتم: باشه آقا شما برین منم میام.
لبخندی زد و از چارچوبِ در بیرون رفت، برای لحظه ای مکث کردم. راستش دلیلِ این که اون به من نزدیک میشد رو نمیدانستم نه میدانستم
نه انتظارش رو داشتم.
نفسِ عمیقی کشیدم و سعی کردم لرزشِ دستانم را که هنوز از بحثی که با مهگل داشتم باقی مانده بود رو مخفی نگه دارم.
بعد از ریختنِ دو لیوان چایی از آشپزخانه بیرون رفتم، این بار بهراد نشسته بود و بالشت را پشتش گذاشته بود با دیدنِ من که سینیِ چای
رو توی دستم داشتم لبخند زد، ناخودآگاه لبخندش را پاسخ دادم.
سینیِ چای رو جلوی روش گذاشتم و نشستم! لیوانِ چای رو از سینی برداشت و بی هیچ حرفی شروع به خوردن کرد ده دقیقه در سکوت
سپری شده بود و هیچ کدوم برای شکستنش اقدام نمی کردیم در آخر این من بودم که بی قرار بودم تا زودتر از این وضعیت خلاص بشم
برای همین پرسیدم: آقا میخواستین حرف بزنین.
نگاهش را به من دوخت و گفت: گاهی حرف زدن خیلی خوبه.
بی اختیار پرسیدم: چرا با من؟
لبخندی به رویم زد، همیشه و همه جا لبخند داشت حتی لحظه ای نمیتوانستم درک کنم که چطور میتواند در این چهره عصبانیت را جا بدهد
با لحنِ آرامی گفت: چون تو کسی هستی که بی هیچ ابراز عقیده ای به حرفام گوش میدی حتی اگه مخالف هم باشی هیچ وقت این و
ابراز نمیکنی.
بی حرف نگاهش کردم نمیدانم زیرِ بارِ نگاهم بود یا چون میخواست حرفش را آغاز کند نیاز داشت تا به جای دیگری نگاه کند بنابراین نگاه
romangram.com | @romangram_com