#خانم_کوچیک_پارت_208

سرش رو به دو طرف تکان داد و گفت: تیام میخوای بری برو خودم میتونم لباس عوض کنم.

سرفه ای شدید کرد و در حینِ سرفه ادامه داد: اون... دفعه... شوخی... کردم.

نگاهم رو با دو دلی روش چرخوندم و در آخر گفتم: من میرم تو آشپزخونه الان بر میگردم.

با این بهانه بی آنکه دلیلِ اصلیِ خودم را آشکار کنم فرار کردم داخلِ آشپزخانه بی آنکه اضطرابِ شدیدم را در نظر بگیرم وسایلِ سوپ را

آماده میکردم، با وجودِ این که چند روز بود داخلِ این خانه بودم اما به خاطرِ این که همه ی کارها را نرگس انجام میداد طول می کشید تا

هر کدام از وسایل را پیدا کنم نمیدانم از سر و صدای ایجاد شده بود یا دیر کردم که صدای ناگهانیِ بهراد کنارِ درِ آشپزخانه من را از جا

پراند.

بهراد در حالی که تکیه اش را چارچوبِ در زده بود گفت: چی کار میکنی؟

از جا پریدم و در حالی که دستی روی قلبم گذاشته بودم برگشتم به سمتش و گفتم: اینجا چی کار میکنین آقا فکر میکردم دارین استراحت

میکنین.

نگاهی به لباسش کردم عوض کرده بود نگاهِ مرا دنبال کرد و روی لباسش برگشت که دو دکمه ی آن هنوز بسته نشده بود خود به خود آن

دو دکمه را بست و گفت: لباسم و عوض کردم، خسته شدم از بس خوابیدم گفتم ببینم تو چی کار میکنی.

اشاره ای به وسایلِ دستم کردم و بی اونکه حرفی بزنم به گشتنِ باقیِ جاهای آشپزخانه مشغول شدم، صدایش را شنیدم که گفت: میشه بیای

بریم بیرون بشینیم؟ سوپ نمیخوام دلم میخواد حرف بزنم.

به سمتش نگاه کردم و با حالتی پرسشگر گفتم: با من؟

با خنده نگاهی به اطراف انداخت و گفت: غیر از تو کسی نیست، بیا هر لحظه امکان داره سقوط کنم.


romangram.com | @romangram_com