#خانم_کوچیک_پارت_207
چشمانش را باز کرد، انگار تازه بفهمد که دستِ چه کسی را گرفته دستم را ول کرد و در جای خود نیم خیز شد، حرفی نزدم در عوض
لیوان را به لبانش نزدیک کردم.
جرعه ای نوشید و بعد سرش را به علامتِ نخواستن عقب برد درست مانندِ کودکی که مادرش باید مجبورش میکرد تا باقیِ غذایش را تمام
کند، ناگهان با لحنِ مادری گفتم: باید همه اش را بخوری.
لبخند ناخواسته گوشه ی لبش نشست و این بار لیوان را از من گرفت و جرعه ی دیگری نوشید و گفت: همش رو میخورم نترس مامان!
ابرویم به اخمی ناخواسته در هم شد و اون خنده ی روی لبش را مهار کرد با ناراحتی گفتم: کاش میتونستید برید به عمارتِ بزرگ.
سرش را کج کرد و پرسید: داری بیرونم میکنی؟
چشمانم از ترس گشاد شد و گفتم: نه به خدا ارباب قصدِ جسارت نداشتم.
خنده ی نیم بندی کرد و گفت: میدونم، حتما مهگل بهت سخت گرفته اما نه من حداقل امشب را اینجا میمونم.
و با کمی مکث اضافه کرد: البته با اجازه ی صاحب خونه.
سرخ شدم و سرم را به زیر انداختم با لحنِ شرمگینی گفتم: این چه حرفیه ارباب اینجا خونه ی شماست.
بهراد لبخندِ نیم بندی زد و در جای خودش نشست پیرهنی که مش قاسم داده بود رو به دست گرفت و شروع به باز کردنِ پیراهنِ خودش
کرد به آرامی سرم را برگرداندم، صدای بهراد توی گوشم نشست که گفت: برو بخواب منم میخوابم امیدوارم تا صبح بهتر بشم.
نگاهم را به سمتش برگرداندم در همین حال گفتم: نه خسته نیستم عصر خوابیدم اگه جوشوندتون تموم شد بازم براتون بیارم.
romangram.com | @romangram_com