#خانم_کوچیک_پارت_206

دلم شکسته بود، از حرفای مهگل دوست داشتم تا میتوانستم گریه کنم اما اینجا موقعیتش نبود حتی اگر هم بود من دوست نداشتم خودم را خورد

کنم.

درِ عمارتم همچنان نیمه باز بود بازش کردم و داخل شدم صدای سرفه های بهراد به شدت به گوش میرسید کنارش نشستم پیراهنش را لمس

کردم هنوز نم داشت، صدایش زدم چشمهایش را نیمه باز کرد و با صدایی گرفته گفت: اومدی؟

به سرعت بله ای گفتم و بالشت را زیرِ سرش جا به جا کردم تا بتواند در جای خود بنشیند پرسید: چیزایی که گفته بودم رو آوردی؟

سری تکان دادم و گفتم: بله آقا به غیر از اونها چیزهایی هم آوردم تا برایتان دم کنم.

نگاهِ مریضش را به چشمم دوخت و گفت: ببینم مهگل که ندید؟

سرم را به زیر انداختم و برای عوض کردنِ بحث گفتم: من میرم براتون زنجفیل دم کنم شما خودتون میتونید لباس تن کنید؟

صدایش رو به خاموشی رفت و گفت: برو دم کن و بیا...

اما چشمهایش را بست و تلاشی برای عوض کردنِ لباسش نکرد، با دو دلی گفتم: آقا باید لباستان را عوض کنید.

باز هم چشمهایش را نیمه باز کرد و گفت: نمیتونم برو زنجفیل و دم کن بعد بیا کمکم کن عوض کنم.

صورتم گر گرفت معذب بهش نگاه کردم، انتظار داشتم یک دفعه بخنده و بگه که شوخی میکرده اما اون این کار را نکرد درعوض ترجیح داد

تا بخوابد با ناراحتی از جایم بلند شدم و به سمتِ آشپزخانه رفتم و شروع کردم به دم کردنِ زنجفیل و بعد با کمی آبلیمو و عسل بردم تا

بهراد بخورد، خدا میدانست در آن لحظه چه حسِ بدی داشتم این مرد با این که شوهرم بود اما هنوز برای من غریبه بود، حالا که فکرش

را میکردم، هنوز آماده نبودم که اون رو همسرِ واقعیِ خودم بکنم من حتی ترس داشتم لباسش را عوض کنم...

به سالن که برگشتم خوابیده بود دستم را روی پیشانی اش گذاشتم تا دمای بدنش را بسنجم دستش را بالا آورد و روی دستم گذاشت و بعد


romangram.com | @romangram_com