#خانم_کوچیک_پارت_205

بیاور.





بدنم از شدتِ حرص در حالِ لرزیدن بود اما میخواستم خودم را آرام نگه دارم، مهگل با ناراحتی گفت: کسی مثلِ تو حتی ارزشِ بحث کردن

هم نداره تو یه دخترِ دهاتی ای که...

به مرزِ انفجار رسیده بودم با حالتِ داد مانند به سمتِ مش قاسم گفتم: مش قاسم لباسای آقا کو؟

مش قاسم مثلِ فنر از جاش پرید و به سمتِ بالا رفت برای لحظه ای خواستم جوابی کوبنده به زنِ بی ارزشِ رو به روم بدم اما بعد دیدم

کسی که جلوی منه حتی ارزشِ جواب دادن هم نداره.

برای همین در حالی که دستهام رو مشت کرده بودم سبدِ وسایل را که جلوی پام بود را برداشتم و به سمتِ در رفتم صدای قدمهای پر

عجله ی مش قاسم باعث شد تا جلوی درِ بزرگ بایستم مش قاسم به سرعت خودش را به من رساند و لباس ها را به دستم داد خواستم از

در خارج شم اما دیدم بدونِ جواب دادن دلِ خوشی از این عقب نشینی نخواهم داشت برای همین با لحنِ آرام و شمرده ای گفتم: شاید از

نظرِ تو من تنها یک دهاتی باشم اما این و بدون همین دهاتی میتونه کاری کنه که تو روزی صد بار آرزوی مرگ کنی...

صدایش مانندِ آواری بود که فرو ریخت: من و به چی تهدید میکنی؟

پوزخندی کنجِ لبم جای گرفت، به سمتش برگشتم و با نگاهی دلسوز به او گفتم: تهدید نمیکنم فقط میخوام واقعیت و بهت نشون بدم، اما دیگه

نمیدونم چطوری این کار رو باید بکنم و میدونی؟ دیگه هم مهم نیست...

در را باز کردم و به سرعت به سمتِ عمارتِ کوچکِ خودم دویدم تا هم از باران و هم از زبانِ تند و تیزِ مهگل در امان باشم.


romangram.com | @romangram_com