#خانم_کوچیک_پارت_204

نداشته باش هر چیزی که توی این خانه اتفاق میفته باید من ازش خبر داشته باشم.

بعد با لحنِ تحقیر آمیزی به من گفت: و تو، مگه بهت نگفتم سمتِ آقا نری.

از این که مرا اینگونه خطاب کرد ناراحتی بر من چیره شد، سرم را بالا گرفتم و گفتم: من از کسی که باید اطاعت میکنم! آقا خودشان

خواستند پیشِ من بیایند و خودشان هم از من خواستند اگر کمکی خواستم تنها به خودشان بگویم.

نگاهِ سرگردانِ مش قاسم میانِ ما دو نفر کاری میکرد من خنده ام بگیرد اما باید جلوی خودم را نگه میداشتم تا جلوی آن دو دختری سبک سر

نشان ندهم، در اصل نگاهِ مش قاسم مرا به این فکر وا میداشت که انگار او در حالِ دیدنِ مبارزه ای تن به تن است.

نگاهِ مهگل از نفرت جمع شد و با گفتنِ کلمه ای سعی در خالی کردنِ حرصِ خودش کرد: گستاخی.

مغرورانه گفتم: گستاخ نیستم زیرِ بارِ حرفِ زور نمیرم.

پوزخندی کنجِ لبانِ مهگل جا گرفت و گفت: گستاخی اِنقدر گستاخی که میدونی کسی زن داره و خودت رو به اون قالب میکنی.

صورتم گر گرفت ناراحتی حالا تمامِ حرکاتِ مرا کنترل میکرد با خشم گفتم: من خودم را به کسی ننداختم، و آنقدر عاقل هستم که اگر

میدانستم آن کسی که دارم همسرش میشوم زن دارد هرگز چنین فکری را حتی در کوچکترین قسمتِ مغزم نگذارم روشن شود... میدانی چیه؟

کسی که گستاخ است تو هستی نه من. تویی که حتی نمیتوانی بفهمی با کارهایی که میکنی به جای آن که همسرت را نگه داری بیشتر از

خودت دورش میکنی... آن مرد همسرِ من است چه من زنِ اولش باشم چه زنِ دومش من ازش اطاعت میکنم چون باید این کار را بکنم

ولی هیچ جای کتابِ خدا نیامده من مجبورم جلوی زنِ اولِ همسرم کوتاهی کنم...

بغض به گلویم چنگ انداخت احساسِ خطر تمامِ وجودم را گرفت، اون تا به حال دسیسه ای نداشت و با من چنان رفتاری میکرد... حالا

من دسیسه را به دستش سپرده بودم، اما لااقل احساسِ سبکی داشتم... به سمتِ مش قاسم گفتم: آقا منتظرِ منه لطفا سریع تر لباس ها را


romangram.com | @romangram_com