#خانم_کوچیک_پارت_203

این چند روزه بر سرم آوار شد: چی شده مش قاسم؟ آقا برگشته؟

میدانستم مش قاسم در موقعیتِ بدی قرار گرفته این را از آنجا میدانستم که از هر کلامش مشخص بود که آنقدری که از خانوم ترس دارد از

آقا نمیترسد. با این فکر تازه به یاد آوردم بهراد در خانه نیاز به کمک دارد... از جایم بلند شدم کم مانده بود که بروم بالا و از آنها

بخواهم سریع تر عمل کنند اما هر طور که بود جلوی خودم را گرفتم.

مش قاسم با صدای لرزانی گفت: نه خانوم آقا نیامده فقط آمدم لباس ببرم برایشان.

صدای مهگل باز هم در گوشم نشست: این یعنی میدونی آقا کجاست... داری دروغ میگی پایینه نه؟ نمیخواد من و ببینه؟

مش قاسم با حالتی بیچاره وار فریادِ نصفه نیمه ای زد: نه خانوم آقا پایین نیست!

اما حرفش اثری در مهگل نداشت صدای قدم هایش که در گوشم میپیچید باعث شد از جای خود بلند شوم، انتظار داشتم مهگل را در لباسِ

محلی ببینم درست مثلِ ظهر اما این بار بلوز و شلواری پوشیده و بود و با روسری ای که پشتِ گردنش بسته بود سعی کرده بود حجاب را

بر سرِ خود حفظ کند، دیدنِ من در آنجا دقیقا آخرین چیزی بود که آن روز مهگل نیاز داشت این را از نگاهِ خروشانش میفهمیدم صدایش از

خشم در تلاطم بود با لحنِ توبیخ کننده ای گفت: تو اینجا چی کار میکنی؟

سعی کردم نگاهم را در آرامش نگه دارم نمیخواستم مثلِ او بی مورد ناراحت و عصبانی باشم هر چند این فضا به شدت متشنج باشد نگاهی

بهش کردم و گفتم: آقا فرستادم تا لباس برایش ببرم.

نگاهش با عصبانیت به سمتِ مش قاسم برگشت و گفت: تو که گفتی خودت میبری!

مش قاسم از شدتِ ناراحتی و شرمندگی سر به پایین انداخت و گفت: شرمنده ام خانم نخواستم شما را نگران و ناراحت کنم.

مهگل پله های باقی مانده را با خشم به پایین آمد و در همان حال به مش قاسم گفت: از این به بعد به خوشحالی و ناراحتیِ من کار


romangram.com | @romangram_com