#خانم_کوچیک_پارت_202

این خانه بیرون شوم بگذار دلیلی داشته باشد. هرچند من حرفی جز حق نزده بودم، بهراد از من خواست به اینجا بیایم و من تنها از

همسرم اطاعت کرده بودم.

پیرِ مرد به ناچار مرا به سمتِ آشپزخانه برد، هیچ کس در آشپزخانه کار نمیکرد بنا براین خودش وسایلی که نیاز داشتم را به من داشت و

من هر چیزی را که میدانستم برای چنان تبی مناسب است گرفتم، از زنجفیل گرفته برای جوشاندن تا قرص های شیمیایی و معمولی و بعد از

مش قاسم خواستم تا مرا به سمتِ اتاقِ بهراد راهنمایی کند، اتاقی که میدانستم حتما با مهگل مشترک است.

مش قاسم با نگرانی ای که در چهره اش بود گفت: خانوم دیگه تا همینجا بسه من میرم اونجا خودم لباس واسه آقا میارم.

دلم سوخت، من چرا داشتم این پیرِ مرد رو اذیت میکردم؟ لبخندی زدم و گفتم: باشه مش قاسم فقط عجله کن حالِ آقا خوب نیست.

مش قاسم که تا آن موقع سکوت کرده بود و جز در مواقعی حرف نمیزد و حتی سوالی نمیپرسید این بار گفت: اگه حالشون خیلی بده برم

دنبالِ دکتر؟

سری تکان دادم و گفتم: فعلا نه اما اگه تا صبح خوب نشد خبرت میکنم مش قاسم.





مش قاسم سری از فهمیدن تکان دادم و با هم از آشپزخانه بیرون رفتیم و او به سمتِ بالای پله ها رفت و من منتظر روی اولین پله ی

پلکان نشستم، ارتفاعِ پلکان آنقدری نبود که مانعِ رسیدنِ صداهای بالا به پایین شود بنابراین من راحت صدای مش قاسم را شنیدم که بعد از

ضربه ای به در صدا زد: خانوم؟

به نظر میرسید مش قاسم باید بیشتر از این ها منتظر بماند اما در فوری باز شد، این را از صدای ناله ی لولا ها فهمیدم، صدای آشنای


romangram.com | @romangram_com