#خانم_کوچیک_پارت_201

این کار را انجام دهد اما دقایقی از بامداد گذشته بود و دلم نمیامد او را خواب زده کنم.

پارچه را درونِ تشت انداختم و بعد از سفت تر کردنِ چارقدِ روی سرم از درِ عمارت خارج شدم، اما نیمه بازش گذاشتم تا بتوانم به داخل

برگردم. باران به قوتِ قبل میبارید و من برای خیس نشدن دستی روی سرم به حالتِ سایبون قرار دادم و به سمتِ عمارت که فاصله ی

چندانی با عمارتِ خودم نداشت دویدم.

درِ بزرگِ رو به رویم را محکم به صدا در آوردم سه ضربه ی محکم و قوی در با ذره ای مکث باز شد پیرمردی که میدانستم سرایدارِ

آنجاست و مش قاسم بود در را باز کرد، نگاهش هراسان شد بعد از نگاهی به پشتِ سرش گفت: اینجا چه کار میکنین خانوم کوچیک؟

از راهِ کنارش که باز بود داخل رفتم و در همان حال گفتم: باید وسایلی را که آقا میخوان ببرم براشون.

برای اولین بار سالنِ بزرگ را دیدم در مقابلِ آن عمارت عمارتِ من حتی کلبه هم نبود. سالنِ بزرگی رو به رویم بود که با پلکانی پهن به

سمتِ بالا میرفت و بعد از پاگردی به دو قسمت راه پله تقسیم میشد ناگهان ایستادم و بدونِ این که چشم از پلکانِ رو به رویم بردارم گفتم:

لباس های آقا کجاست؟

پیرِ مرد به سرعت کنارم قرار گرفت و گفت: داخلِ اتاقشونه خانوم... شما بفرمائید هر چه احتیاج دارین من براتون میارم.

ناراحتی تمامِ قلبم را در بر گرفت، با محکم ترین لحنی که در خود سراغ داشتم گفتم: آقا از من خواسته این کار را انجام بدم، آشپزخانه

را نشانم بده.

پیرمرد با ناراحتی گفت: خانوم کوچیک اگه خانوم بفـ...

نذاشتم حرفش را کامل کند با لحنِ گستاخی که از من بعید بود گفتم: اتفاقا به خانوم بگین من آمدم دلیلِ آمدنم هم بگین!

میدانستم پیرِمرد را در مرزِ سکته قرار دادم اما حرفهای بعدازظهر بدجوری در دلم سنگینی میکرد با خود فکر میکردم که اگر قرار است از


romangram.com | @romangram_com