#خانم_کوچیک_پارت_200

به سمتِ آشپزخانه رفتم و با تشتی آب به جایی که بهراد بود بازگشتم.





صدای ناله هایش در گوشم میپیچید هذیان میگفت و میانِ این هذیان گویی بارها نامِ مهگل را صدا میکرد، دستم را روی پیشانی اش گذاشتم

تبِ شدیدی داشت و عرقِ پیشانی اش هر لحظه بیشتر میشد پارچه ی خیس شده را روی پیشانی اش گذاشتم در همان حال باز هم صدایش

زدم: ارباب؟

موهای پرپشتِ سیاه رنگش به خاطرِ خیس بودن به پیشانی اش چسبیده بود، لبانش میانِ هذیان های نامفهوم تکان میخورد، از شدتِ تب انگار

حتی پارچه هم داغ میشد پارچه را از سرش برداشتم و توی تشت فر کردم بعد از گرفتنِ آبِ پارچه باز هم گذاشتم روی سرش.

نه وسیله ای بود که درجه ی تبش را بگیرم نه دارویی در خانه داشتم، باید هر چه زودتر دکتری خبر می کردم اما من هیچ جایی رو بلد

نبودم، اگه توی ایل بودم احتمالا الان بی بی کلی جوشونده میداد اما اینجا؟ چشمانِ مریضش نیمه باز شد دستش به زور بالا آمد و پارچه را

انداخت، آرام بهش گفتم: ارباب تب دارین.

پارچه را از روی صورتش برداشتم که دستم را گرفت نگاهش کردم و دستم را تکانی ندادم با لبهایی که به زور تکان میخورد گفت: برو

عمارتِ بزرگ برام لباس بیار، از خدمتکارای توی آشپزخونه هم دارو بگیر.

مات ماندم نمیدانستم باز هم هذیان میگوید یا این بار سرِ عقل حرف زده، چشمانش نیمه بسته شد و دستش شل با همان صدای گرفته گفت:

بدو دختر حالم خوب نیست.

صدایش گرفته بود و خسته اما محکمیِ کلامش نشان میداد که چیزهایی که گفته هذیان نیست! برای لحظه ای دلم میخواست نرگس را صدا کنم


romangram.com | @romangram_com