#خانم_کوچیک_پارت_199

نرگس به عادتِ همیشه ی خود دهن باز کرد تا مخالفتِ خود را اعلام کند اما با نگاهِ غضب آلودِ بهراد ساکت شد و در حالی که سر به

زیر انداخته بود به سمتِ اتاقش رفت.

جلو تر رفتم و رو به روی بهراد روی زمین نشستم، نگاهی به لباسش انداختم و گفتم: سرما میخورین آقا.

دوباره حالتِ عادیِ همیشه اش را به خود گرفت و گفت: مهم نیست.

با دو دلی پرسیدم: کاری با من داشتین؟

روی زمین دراز کشید و گفت: نه فقط همینجا بمون.

و بعد چشمانش را روی هم گذاشت، سکوت اختیار کردم حتی نپرسیدم که چرا این موقع اینجاست، تنها خیالم را از این موضوع راحت کردم

که مهگل اینجا نیست!

تکیه ام را به پشتی زدم و چشمانم را روی هم گذاشتم، دلم میخواست بخوابم دلم میخواست از همه چیز فرار کنم اما من حتی زمانی که

میخوابیدم هم احساسِ رهایی نداشتم باز هم افکار در ذهنم جولان میدادند.

با چشمانی بسته تنها استراحت میکردم صدای ناله های بهراد باعث شد از همان استراحتِ نیم بند هم دست بکشم، چشم باز کردم پیشونیِ بهراد

غرق در عرق شده بود دستی روی پیشونی اش کشیدم تبِ شدیدی داشت احتمال میدادم زمانِ زیادی را توی باران سپری کرده باشد.

آرام صدایش کردم: آقا؟

زمانی که پاسخی دریافت نکردم این بار اسمش را صدا کردم: بهراد؟

با ناله زمزمه کرد: مهگل؟

چشمانم را روی هم گذاشتم باید کاری میکردم این تب تبِ یک بیماریِ سخت بود این را از تجربه هایی که داشتم مفهمیدم.


romangram.com | @romangram_com