#خانم_کوچیک_پارت_198
یا زود حرفِ خودش را به کرسی مینشاند.
کاش این اتفاق بعد از رفتنِ پدرو مادرم میفتاد نمیخواستم آنها را نگرانِ وضعِ خودم بکنم، همانطور که دراز کشیده بودم چشمانم بسته شد و
تقریبا خوابیدم، تقریبا چون همه ی صداهای اطراف را میشنیدم و در حالتی بینِ خواب و بیداری بودم، نمیدونم چند ساعت به همین منوال
گذشت که ناگهان با شنیدنِ در زدنی از خواب پریدم.
عرق روی پیشانی ام نشسته بود صدای قطراتی که محکم به شیشه میخوردند مرا میترساند، تنها به این فکر میکردم که چه کسی بیرونِ در
هست. همه اش فکرم پیشِ این بود که شاید مهگل پشتِ در باشه وگرنه من کسی را نداشتم که بخواهد در این موقع از شبانه روز درِ
عمارت را بزند.
صدای در را شنیدم که باز شد و بعد صدای نرگس را که سراسیمه پرسید: آقا؟
صدای خسته ی بهراد در گوشم نشست که پرسید: خانوم کجاست؟
باز هم صدای نرگس توی گوشم پیچید که گفت: خانوم سرِ شب خوابیده فکر کنم هنوز هم خواب باشن.
صدای بهراد کمی دور تر رفت و در همین حال گفت: من همین جا میشینم برو صداش کن بیاد بیرون.
نرگس با صدای هول کرده گفت: اما آقا...
صدای بهراد رنگِ خشونت گرفت: به چه حقی حتی فکرِ مخالفت به سرت میزنه وقتی میگم خانوم و صدا کن یعنی صداش بزن بیاد.
دیگر معطلی را بیش از این جایز ندونستم درِ اتاقم را باز کردم و به بیرون رفتم، بهراد روی زمین نشسته بود، کاملا خیس شده بود و
عصبی به نظر میرسید با لحنِ تقریبا آرامی پرسیدم: چیزی شده آقا؟
نگاهش به سمتِ من چرخید و در حالی که نگاهش از سر تا پای من می چرخید گفت: نرگس تو برو اتاقت.
romangram.com | @romangram_com