#خانم_کوچیک_پارت_197

رو انتخاب میکردی...

بهراد تحکم زد: مهگل، صداتو بیار پایین.

مهگل آروم تر اما با صدایی که نشان از عصبانیت و بغض داشت گفت: ازت متنفرم، تو قول دادی بهراد گفتی مثلِ اینا نمیشی...

بهراد: چی میخوای از من مهگل...

مهگل با لرزشِ محسوسی در صدایش گفت: من میخوام تنها زنِ تو باشم بهراد...

برای لحظه ای عقب عقب رفتم، از چیزی که شاید بهراد میگفت میترسیدم، اگر بهراد من رو طلاق میداد آن وقت بود که واقعا میشدم گاوِ

پیشونی سفید و حتی روی برگشت به خانواده هم نداشتم. بهراد با آرام ترین لحنی که درش سراغ داشتم گفت: نمیتونم مهگل راستشو بخوای

نه میتونم نه دیگه واقعا میخوام اون دختر هیولا نیست، اون فقط سعی کرده یه فداکاری بزرگ بکنه من نمیتونم نا امیدش کنم.

دستم را روی دهنم گذاشته بودم و نفس نفس میزدم، نفسی از سرِ آسودگی از سرِ طرد نشدن. برای لحظه ای از خودم تنفر پیدا کردم، کی

این همه تحقیر شده بودم و کی بود که تا این حد محتاجِ دستِ دیگری شده بودم؟ من دخترِ ایلِ بختیار بودم ایلی که به محکم بودنِ مردمانش

معروفه.

به سرعت به سمتِ عمارتِ خودم رفتم و وقتی داخلش شدم در را محکم بستم و تکیه ام را به آن زدم صدای غرشِ رعد و برق باعث شد

در خودم جمع شوم و روی زمین سر بخورم، صدای کوبیده شدنِ در نرگس را از اتاقش بیرون کشید، وقتی من را روی زمین دید به

سرعت به سمتِ من آمد و پرسید: خانوم شما خوبید؟

از جام بلند شدم، دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم. اصلا دلم نمیخواست حرف بزنم، توی این چند روز چیزهایی دیده بودم که محتاجم

میکرد به یک تنفسِ آرام و بی دغدغه، واقعا میترسیدم... اون همسرِ موردِ علاقه اش بود در اصل اون همسرش بود نه من. بالاخره دیر


romangram.com | @romangram_com