#خانم_کوچیک_پارت_196
برای عروسیم، فاصله ی خوشبختی و بدبختی چیه؟ یه شب تا صبح خوابیدن؟ یه انتظار برای آمدنِ مردهامون؟ چرا انقدر فاصله اش کمه؟
نگاهی به آسمان انداختم حق با بهراد بود باید هر چه زودتر به داخلِ عمارت بر میگشتیم هر چند دوست داشتم خیس بشم اما دیگر مادرم
نبود که با نگرانی به من رسیدگی کند و بعد از اینکه داخلِ چادر شدم من رو حسابی بپوشاند.
به سمتِ نرگس گفتم: نمیخواد اینجا بشوریشون بیا بریم داخلِ عمارت.
نرگس بی معطلی از جا برخواست و گفت: چشم خانوم.
لبخندی زدم و کمکش کردم تا وسایل را جمع کنیم رعد و برقی که زد باعث شد من سر بلند کنم در همان حال با وسایل از جایم بلند شدم
و به همراهِ نرگس از پشتِ عمارت بزرگ به سمتِ عمارتِ خودم رفتیم ولی درست قبل از این که کامل عمارت را پشتِ سر بگذاریم صدای
داد و فریادی نظرم را جلب کرد، به اشاره ی به علامتِ سکوت به نرگس دادم که با صدای آهسته گفت: خانوم درست نیست، اگه
بفهمن...
نفسی عصبی کشیدم، موضع مشخص شده بود مشخصا نرگس نمیتوانست دوستِ من باشد هر چند از این موضوع متنفر بودم اما بهتر بود دور
و ورش بیشتر از دوست عمل میکردم برای همین با صدای هیس مانندی گفتم: لازم نکرده تو حرفی بزنی، برو عمارت من هم میام...
نرگس نگاهِ نامطمئنی به من انداخت و رفت... نفسی دیگر کشیدم و سرم را نزدیکِ پنجره کردم فکر میکردم، شاید حق داشته باشم که این
چیزها را بشنوم به علاوه ی اینکه مطمئن بودم به من هم مربوط میشه.
صدای زنی فریاد کشان گفت: تو قول دادی بهراد قول دادی که اون و بفرستی بره نه این که اینطوری توی خونه من جولون بده.
صدای تقریبا آهسته ی بهراد به گوشم رسید: آروم باش مهگل خدمتکارا میشنون.
مهگل با لحنی طلب کار گفت: خب بشنون مگه چی عوض میشه؟ اگه زنِ آروم و حرف گوش کن و بدبخت میخواستی از بینِ همینا یکی
romangram.com | @romangram_com