#خانم_کوچیک_پارت_195
صداشو صاف کرد و گفت: باید برم.
چشمام رو روی هم گذاشتم خوشحال بودم که بالاخره این بعد از ظهرِ عذاب آور رو به پایانه کنارِ کسی که نه میتوانستم به چشمِ همسر
بهش نگاه کنم نه میتوانستم این واقعیت را نقض کنم که تا پایانِ عمرم این مرد کسیه که قرارِ همسرِ من باشه.
به سمتش برگشتم و در حالی که نمیتوانستم لبخندِ روی صورتم را جمع کنم گفتم: ممنون از این که امروز را با ما بودید.
نیشخندی زد و گفت: من از تو ممنونم، غذای امروز خوشمزه ترین غذایی بود که تا حالا خورده بودم.
به سرعت گفتم: خداحافظ...
سایه ای از ناامیدی ناگهان روی چهره اش سایه افکند با دستپاچگی گفتم: معذرت میخوام.
لبخندِ نیم بندی زد و گفت: نه به خاطرِ حرفِ تو نیست فقط این چند وقته اوضاع داره از دستم خارج میشه...
سرم را تکان دادم، در حالی که میرفت گفت: میدونی چیه؟ بعضی موقع ها بد نیست آدم یکی رو داشته باشه که حتی شده در ظاهر درکش
کنه، ممنونم...
نگاهش را به سمتِ آسمان برگردوند و ادامه داد: هوا خرابه زودتر برید خونه.
سرم را تکانی دادم و اون رفت، فکرم پر کشید به سمتِ عماد رفت آهی از تهِ دل کشیدم باید باور میکردم که دیگر به نام خورده ی عماد
نبودم، من عروسِ بی بی و خان بابا نبودم.
من عروسِ کسانی بودم که تنها یک بار دیده بودمشان من عروسِ کسی بودم که حتی مرا به این عنوان هم قبول نداشت.
با خودم فکر میکنم اگر این اتفاق ها نیفتاده بود الان من کجا بودم؟ احتمالا الان به دنبالِ آماده کردنِ بچه های کوچک تر ایل بودیم در حالی
که با لیلا میخندیدیم حرف میزدیم و این موقع منتظرِ مردان میشدیم تا بیایند، آن وقت زمانی که تابستان میشد من در پیِ لباس دوختن بودم
romangram.com | @romangram_com