#خانم_کوچیک_پارت_194
من بهتر از اینی که هست بشه چون نمیشه...
لبخندی زد، سیخ را به زمین گذاشت و دستش را جلو آورد مرا مجبور کرد که سیخی که چند دقیقه ای بود که بی هیچ کاری درونِ دستم
مانده بود را کنار بگذارم، دستم را گرفت و من نگاهِ تندی انداختم که نرگس متوجهِ این کار نشود چون میدانستم این دقیقا همون چیزی بود که
احتمالا اون به خانومش گزارش میکرد، بهراد گفت: ببین من یکی از دلایلی هستم که تو توی این خونه ای پس من نمیذارم اوضاعت
همینطوری بمونه، هر چیزی که باعث میشه تو از این حس در بیای رو برات فراهم میکنم...
چشمام رو روی هم گذاشتم، این حرفم پروگی بود من نمیتونستم خیلی راحت به اون بگم که من تنها یک همسرِ واقعی میخواستم، برایم دیگر
اهمیت نداشت زنِ دوم باشم... میخواستم یک جایی از این بازی من هم برنده باشم.
نگاهم را از بهراد گرفتم و به باقیِ کارها رسیدگی کردم، تا پایانِ ناهار کسی حرفی نزد جز مواردی که حس میشد باید گفته شه دیگه نه
من نه بهراد از راحت بودنِ من حرفی نزدیم، برای لحظه ای از حرفی که امکان داشت بزنم احساسِ حماقت کردم.
ظرف ها را برداشتم و کنارِ رودخانه رفتم، نرگس به سرعت آمد و گفت: خانوم کوچیک غذا رو شما پختید، از اینجا به بعدش به عهده ی
من.
با ناراحتی نگاهش کردم، من ظرف شستن را روشی برای فرار از بهراد در نظر داشتم اما با این کار کاملا شکست خورده به نظر میرسیدم،
از نرگس فاصله گرفتم و به عقب رفتم تقریبا وجودِ بهراد را پشتِ سرم حس کردم نگاهم را به آسمانی که تیره میشد دوختم و گفتم: دمِ
غروبِ...
romangram.com | @romangram_com