#خانم_کوچیک_پارت_193

کسی باشد، بی آنکه حرف بزنم به کارم ادامه دادم و صدای بهراد را شنیدم که گفت: من عادت ندارم هیچ وقت همسرم برام غذا بپزه...

روی دو پایش نشست و سیخی از کنارِ من برداشت و در کنارم شروع به سیخ کشیدنِ گوشت ها کرد و در همان حال ادامه ی حرفش را

داد: الان خیلی برام عجیبه...

نگاهِ تندی بهش انداختم دستِ خودم نبود این حرفا من رو اذیت میکرد با لحنِ محکمی گفتم: ارباب منظورتون چیه؟

نگاهش را در صورتِ من نگه داشت در همون حال گفت: هیچی منظوری ندارم تنها دارم حرف میزنم... اجازه میدی؟

خجالت زده سر به زیر انداختم و اون به حرفهایش ادامه داد: زمانی که با مهگل ازدواج کردم 25 سالم بود تا همین دو ساله پیش هم

توی تهران زندگی میکردیم... هیچ وقت فکر نمیکردم که بیام اینجا به خواستِ پدر و مادرم دوباره ازدواج کنم...

سیخِ اول را که پر از گوشت شده بود روی سبدِ مخصوص گذاشت و سیخِ دیگری برداشت، لحظه ای دستش در هوا ماند و گفت: این چند

روزه زندگیم به هم ریخته، دو تا زندگی دارم ولی در اصل هیچ کدوم از اون ها رو ندارم... شاید اگه مهگل دخترِ روستا بود، الان با

این موضوع که تو هم زنِ منی کنار میومد اما اون... نمیتونه. نمیتونه باور کنه که من هنوز هم دوسش دارم...

گوشت رو برداشت و در حالی که با عجله توی سیخ فرو میکرد گفت: نمیدونم چرا اینا رو دارم برای تو میگم؟ به هر حال تو هم یه

قسمتی از این مثلثی اما میخوام بدونی که من یکی از دلایلی هستم که تو توی این خونه باشی من خودم و موظف میدونم که به تو کمک

کنم...

نگاهش کردم، در عمقِ چشمانش فکرم پیشِ عماد بود... اگر الان همسرِ عماد بودم چه قدر اوضاع فرق داشت؟ دیگر به خودم هم نمیتوانستم

دروغ بگویم من آرزو داشتم همسرِ واقعی داشته باشم... اگر عماد مرده بود... به جای ادامه دادنِ افکارم به او گفتم: آقا شما نمیتونی

به من کمک کنی... من نمیتونم این رو از ذهنم دور کنم که وجودِ من آزاریِ بر روحِ دیگری نمیتونم به خودم اطمینان بدم که شاید زندگیِ


romangram.com | @romangram_com