#خانم_کوچیک_پارت_192

نمیتوانستم از این موضوع بگذرم که نرگس ابروهایش به بالاترین حدِ امکان رفته بود، این میتونست نشون بده که من یه جایی رو اشتباه کردم،

ولی چهره ی بهراد نشونی از ناراحتی نداشت در عوض بلند شد و روی زمین به دنبالِ چوب گشت با رفتنِ بهراد نرگس با آرام ترین

صدایی که درش سراغ داشتم گفت: آقا اینجا چی کار میکنه؟ خانوم بفهمه...

برای لحظه ای ناراحتی بر من چیره شد، من اصراری بر ماندنِ بهراد نکرده بودم که الان بخواهم جواب پس بدهم برای همین با لحنِ

محکمی گفتم: آقا خودش خواسته اینجا باشه برای همین دیگه رفتارِ خانومتون به من مربوط نمیشه... یا به شما...

برای اولین بار با نرگس مثلِ زیر دست برخورد کرده بودم، نباید اینطوری میشد اما این حرف ناگهان مرا بیش تر از آنچه که باید اذیت

کرده بود، من اگر زنِ بهراد شده بودم برای اذیت کردنِ کسی نبود من تنها میخواستم عماد را از مرگ نجات دهم...

نرگس پشیمان به نظر میرسید درست مانندِ من، نفسِ عمیقی کشیدم و گفتم: آقا به خواستِ خودش اینجاست نیازی هم نیست که خانوم از این

موضوع خبر دار بشه.

نرگس سری تکان داد، در همین موقع بهراد هم برگشت با دستی پر از چوبهای خشک، گوشت ها را با پلاستیکشان در جایی گذاشتم و به

سمتش رفتم تا کمکش کنم، با دیدنِ من لبخندی زد و گفت: همین که میپزیشون کافیه نرگس کمکِ من میکنه تا این آتیش و به راه

بندازیم...

از این که با من زیاد مهربان باشد حسِ خوبی نداشتم انگار حرفِ نرگس کمی من رو به خودم آورده بود...

در پیِ مهربانی اش لبخندی نزدم تنها به جای قبلی ام بازگشتم و شروع به سیخ زدنِ گوشت های تازه کردم، صدای نرگس را شنیدم که

گفت: من این کار رو میکنم ارباب...

صدایِ دیگری از جانبِ آن دو نفر نیامد در عوض سایه ای را بالای سرم دیدم لازم به بلند کردنِ سرم نبود تا بدانم این سایه متعلق به چه


romangram.com | @romangram_com