#خانم_کوچیک_پارت_191

کنم، میمونید؟

انگار تازه به خودش بیاد عقب رفت و سری تکان داد و گفت: آره میمونم چی درست میکنی؟

احساسِ عجز کردم فکر نمیکردم قبول کنه سعی کردم ناراحتیم در در صدام پاک کنم و پرسیدم: مهگل خانوم نگرانتون نشه؟

به جای این که از خودش دفاع کند که برایش مهم نیست، یا حتی بگوید من هم همسرش هستم گفت: اون نمیدونه من این موقع به خونه

برگشتم.

سرم رو تکان دادم، در همین حال با خودم فکر کردم نرگس کجا مانده؟ لحظه ای طول نکشید که صدای پاش اومد سر بلند کردم و اونو

دیدم که هر چیزی رو میخواستم در دست داشت، لحظه ای با دیدنِ بهراد ایستاد و گفت: سلام ارباب...

بهراد چهره ی مهربان محو شده بود، با اخمی سر تکان داد...





نرگس در حالی که هنوز نگاهی به بهراد داشت وسایل را به دستِ من داد و گفت: اون چیزایی که میخواستین رو براتون آوردم.

از روی تخته بلند شدم و وسایل را گرفتم اشاره ای به بهراد کردم و گفتم: آقا هم برای ناهار پیشِ ما میمونن.

نرگس به معنیِ فهمیدن سر تکان داد و حرفی نزد در عوض بهراد به حرف در اومد: خودت غذا درست میکنی؟

سرم را تکان دادم که گفت: اما این وظیفه ی نرگسِ...

نرگس دستپاچه شد اما من در عینِ آرامشِ قلابی ای که داشتم گفتم: خودم ازش خواستم...

نگاهش مات به من ماند برای این که جهتِ صحبت را عوض کنم گفتم: میشه خواهش کنم برام چوب جمع کنی؟


romangram.com | @romangram_com