#خانم_کوچیک_پارت_190
گفت: معذرت میخوام.
اون مجبور نبود از من معذرت خواهی کنه، من همسرش بودم... این را بلند هم گفتم: شما مجبور نیستید از من معذرت خواهی کنید...
قبل از این که باز هم شروع به حرف زدن کنه سوالش را جواب دادم: من فردا میخوام به دیدنِ پدر و مادرم برم تا چند روز دیگه اونا
از اینجا میرن و تا سالِ دیگه هم بر نمیگردن...
لبخند زد و قبل از اتمامِ حرفِ من گفت: میتونی بری و تا هر وقتم که خواستی پیششون بمونی مشکلی نداره... از این به بعد هم نیازی
نیست راجع به این چیزها از کسی اجازه بگیری.
اون روشن فکر تر از آنی بود که بشه بهش گفت یه روستاییه، وقتی قیافه ی ماتِ من رو دید خندید و گفت: من اینجا تنها به دنیا اومدم
اینطوری نگاه نکن... تفکراتِ من تفکراتِ پسرای تهرانیه... احتمالا اگه پدرم بشنوه این ها رو بهت گفتم من رو از ارث خوردن
میندازه...
زیرِ لب گفتم: البته اگه شانس بیاری زنت نشنوه...
خنده اش متوقف شد و گفت: مهگل دخترِ بدی نیست...
سرم رو تکان دادم و گفتم: من نگفتم بده.
لحظه ای چشماش در چشمای من متوقف شد، با لحنِ مسخ شده ای گفت: تو خیلی بچه ای...
اخمی چهره ام را پوشاند از روزِ اول این حرف وردِ زبانِ او با لحنِ ناراحتی گفتم: من بچه نیستم...
لبخندی زد، کمی جلوتر آمد حالا دیگه بی برو و برگرد ترسیده بودم با همان لحنِ مسخ شده گفت: اما برای من تو بچه ای...
فکر کردم اینجا جاشه که من موضوعِ صحبت رو عوض کنم برای همین با عجله گفتم: نرگس رفته وسایل بیاره تا ناهار رو اینجا درست
romangram.com | @romangram_com