#خانم_کوچیک_پارت_189

سرم را تکان دادم و اون جلوتر آمد ناخودآگاه بی آنکه بخوام عقب رفتم، با تعجب به من خیره شد در حالی که به تختِ سنگ اشاره میکرد

گفت: فقط میخوام بشینم.

سرم را به زیر انداختم و گفتم: معذرت میخوام.

هنوز هم با شوک به من نگاه میکرد، در حالی که با احتیاط به سمتِ تختِ سنگ میومد گفت: لازم نیست از من بترسی.

از این حرف چهره ام در هم رفت با ناراحتی گفتم: من از شما نمیترسم.

واقعا هم نمی ترسیدم تنها دلیلِ من برای دور شدن از بهراد این بود که نمیخواستم دستش به من بخورد ترس در این حرف جایگاهِ آخر را

داشت من از تماس با او بدم میومد.

بهراد ابرویی بالا داد و گفت: رفتارت که برخلافِ این نشون میده.

بی هیچ حرفی تنها نگاهش کردم، حتی دیگه تلاش هم نکردم که بهش بگم من ازش نمی ترسم...

اشاره ای به تختِ سنگِ کنارش که قبلا روش نشسته بودم کرد و گفت: بشین.

با بی میلیِ تمام روی تخته سنگ نشستم و اون گفت: چرا امروز مهگل رو دیدی؟

سرم را کج کردم دلم میخواست بدانم مگر سرِ زمین نبود ولی در عوضِ این حرف گفتم: دنبالِ شما میگشتم.

حرفم را با سوالی تکرار کرد: دنبالِ من؟

سری تکان دادم و گفتم: میخواستم از شما اجازه بگیرم.

بهراد برای لحظه ای با لحنِ عصبی گفت: همه چیز رو باید ازت بپرسم؟ بگو در موردِ چی میخواستی اجازه بگیری.

مات نگاهش کردم، برای لحظه ای واقعا ازش ترسیدم انگار خودش هم متوجه شد چون دوباره ی چهره ی مهربانِ قبلی رو به خود گرفت و


romangram.com | @romangram_com