#خانم_کوچیک_پارت_188

با فکری که کردم چهره ام از هم باز شد با خوشحالی گفتم: حالا که نمیتونیم از باغ بیرون بیرون بریم، میتونیم وسایلِ ناهار و بیاریم اینجا

نه؟

منتظر به نرگس نگاه کردم و اون با لبخند گفت: هر چی شما بخواین خانوم کوچیک.

از جام بلند شدم و در حالی که دامنم را میتکاندم گفتم: من میخوام که غذای امروز ظهر با من باشه.

از جایش بلند شد و گفت:توی خونه غذا درست میکنید؟

نگاهی به اطرافم کردم انقدر چوب خشکه بود که بتونم، یه آتیش درست کنم، به علاوه حسی قلقکم میداد که بارِ دیگر مثلِ ایل غذا درست کنم

نه در وسایلِ مدرنِ اینجا، با این که اینجا روستا بود اما خانه ی ارباب ها به شدت مدرن درست شده بود، دقیقا با آخرین اصولِ شهر.

سرم رو به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه دوست دارم اینجا غذا درست کنم.

سرش را تکون داد و گفت: پس من میرم از خونه وسایل رو بیارم.

بعد از این که بهش گفتم چه چیزهایی میخوام، اون رفت و من روی سنگ نشستم، تا اومدنِ نرگس خودم رو مشغولِ نگاه کردن به رودخانه

کردم صدای خش خشی اومد با خیالِ این که نرگسِ سر بلند نکردم، لحظه ای بعد صدایِ آشنایی گوشم را نوازش کرد: اینجا چه میکنی؟

سرم را بلند کردم و به بهراد نگاه کردم با دستپاچگی سلام کرد. در جواب سر تکان داد و نیمه لبخندی زد و بعد باز سوالش را تکرار

کرد: اینجا چه کار میکنی؟

از جام بلند شدم، سعی کردم از قبل متین تر بشم و گفتم: مهگل خانوم گفتن از روستا بیرون نرم، منم چون حوصله ام سر رفته بود آمدم

اینجا ترجیح دادم از خانه هم خارج نشم.

اخمِ جزئی ای صورتش را پوشاند و گفت: مهگل گفت؟


romangram.com | @romangram_com