#خانم_کوچیک_پارت_187

میکنه، خودم هم از چهارده سالگی خونه ی آقا کار میکردم و الان اومدم پیشِ شما!

گنجینه ی کمی بود برای من اما همین که حرف زده بود میشد امیدوار باشم که به من نزدیکتر شده باشد با لبخند گفتم: دوست داری از من

بشنوی؟

با اشتیاق سرش را تکان داد و من شروع به حرف زدن کردم: از بچگی با یه نفر بزرگ شدم، لیلا در همه حال پشتم بود. همیشه برایم

نگران بود نگرانتر از همه...

دلم پر کشید به روزهایی که با لیلا داشتم دعواهایمان، حتی فرصت نداشتم باهاش درست خداحافظی کنم، به سختی ادامه دادم:یه خواهر داشتم

توی چادرمون همیشه من و اون دعوا میکردیم، خیلی از من کوچکتره تازه یازده سالش شده... عصرها با زنا شروع میکردیم کره گیری و

نون پختن و صبر میکردیم مردا بیان. چهارده سالم که بود من و پسرِ خانمون رو به نام هم زدن... همه چیز خوب بود... همه

چیز.

سکوت کردم توی گذشته ی خودم غرق شدم دلم هوای این رو کرده بود که با باقیِ هم سن هام کنارِ رودخانه سر و صدا راه بیندازم و

نگاهِ غضب کرده ی خان بابا رو به جان بخرم. دلم هوای این را کرده بود که پسر ها به هوای کمک کردن پیشمون بیان و ما با ذوقِ

دیدنِ نامزدهامون ریز ریز بخندیم... دلم هوای تمامِ سادگیِ گذشته رو کرده بود.

صدای کنجکاوِ نرگس توی گوشم نشست: بعد چی شد؟

بعد چی شد؟ با لحنی لرزان گفتم: انگار بعدش یهو همه جا یه طوفانِ سهمگین...

به خودم آمدم نمیخواستم کسی بفهمه من ناراضی ام باید نقش بازی میکردم برای همین خنده ی لرزانی کردم و گفتم: از من گفتن دیگه بسه.

چهره ی نرگس در هم رفت اما حرفی هم نزد، نگاهی به رودخانه کردم و گفتم: خیلی عجیبه که ما هیچ وقت اینجا نمیایم...


romangram.com | @romangram_com