#خانم_کوچیک_پارت_186

بعد از حرف زدن با مهگل به سمتِ پشتِ عمارت رفتیم رودِ خیلی کوچکی در جریان بود که البته جای تعجب نداشت من قبلا هم دیده بودم

که رودخانه ی روستا به این خونه میاد.

روی سکویی نشستم و نرگس هم کنارم نشست حرفی نداشتم که بزنم هرچند دوست داشتم طوری شود که رابطه ی من و نرگس نزدیک تر

بشود، شدیدا احساسِ تنهایی داشتم.

دیگه روزگارِ این نبود که بخواهم با لیلا به مدرسه ی روستا بروم، اما حالا در حالی که روی سنگ نشسته بودم به این فکر میکردم چطور

با کسی که حتی حاضر به حرف زدن با من نبود ارتباط بر قرار کنم.

به طورِ امتحانی سوالی پرسیدم: همیشه همینقدر کم حرفی؟

سرش را بالا آورد و گفت: نه همیشه.

چهره اش در عینِ بچگی پختگیِ خاصی داشت به خاطرِ همین نمیتونستم بگم که چند سالشه برای همین گفتم: میشه یه کم راجع به خودت به

من بگی؟

سرش را صاف کرد و گفت: چی میخواین بشنوین خانوم کوچیک.

برای لحظه ای مات نگاهش کردم، اولین بار بود من و به این اسم صدا میکرد با شک پرسیدم: خانوم کوچیک؟

با چهره ای جا زده گفت: ما به همسرِ اولِ آقا میگیم خانوم خب فکر کردم که...

به سرعت میانه ی حرفِ خود را عوض کرد و ادامه داد: اگه بخواین صداتون نمیکنم.

سرم رو به دو طرف تکان دادم و گفتم: اهمیتی ندارد که چی صدام بزنی راحت باش، از خانواده ات بگو از خودت چند سالته؟

لبخند زد و با لحنی ملایم شروع به حرف زدن کرد: من 16 سالمه از بچگی همینجا بزرگ شدم و مادرم برای خانواده ی ارباب کار


romangram.com | @romangram_com