#خانم_کوچیک_پارت_185

به هر حالِ خانومِ آنها کسی دیگر بود، لحظه ای با خودم فکر کردم که او تا چه حد حلالزاده است.

چند ثانیه بی هیچ حرفی به هم خیره شدیم و ناگهان من به خودم اومدم و با دستپاچگی سلام کردم.

سرش را تکان داد و گفت: کجا داری میری؟

مکث کردم، با این حال باید به اون میگفتم کجا میروم نمیدانم چرا اما احساس میکردم باید به او جواب پس بدهم برای همین با لحنِ آرامی

گفتم: میخواستم برم پیشِ ارباب کوچک باید ازش اجازه بگیرم.

با بدخواهی نگاهم کرد و گفت: لازم نکرده، هر چیزی رو که لازمه من خودم بهش میگم.

با عجله گفتم: اما من میخواستم برم پیشِ مادرم، چند روز دیگه ایل حرکت میکنه.

با همان حالتِ بی احساسش گفت: آیه نازل نشده که امروز بری میتونی فردا هم بری. امشب من به آقا میگم که تو چه چیزی ازش

میخواهی و فردا میتونی بری.

به سرعت متوجه شدم اون نمیخواهد من با بهراد حرفی بزنم او حتی دوست نداشت که جلوی من اسمش را بیاورد، ولی چه انتظاری داشتم

اون زن مرا دزدِ همسرش میدید.

سری تکان دادم و گفتم: حداقل اجازه دارم همین اطراف بگردم؟

صورتِ زن به همان سردیِ سابق باقی مانده بود گفت: میتونی، فقط مزاحمِ آقا نشو... از روستا هم خارج نشو.

صورتم بی احساس شد و با لحنِ سردی گفتم: ممنون.

مطمئن بودم تا فرداش که بفهمم اون با بهراد حرف زده یا نه حالِ خوشی نخواهم داشت، میترسیدم یا اون به بهراد نگه و یا بهراد قبول

نکنه که ببینمشون اینطوری دیگه معلوم نمیکرد کی بتونم ببینمشون.


romangram.com | @romangram_com