#خانم_کوچیک_پارت_184
باز بی صدا به سمتم برگشت گفتم: تو میدونی این وقت ارباب کجاست؟
آرام حرف زد درست مثلِ هر وقتِ دیگه ای با لحنِ آرامی گفت: اربابِ بزرگ؟
سرم رو به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه ارباب کوچک رو میگم.
به آرامی گفت: سرِ زمینن، تا غروب هم نمیان.
چند باری توی گشت و گذارام با لیلا زمین های کشاورزی رو دیده بودم، به خاطرِ همین خوب میدانستم کجا قراره برم.
به نرگس گفتم: من میرم بیرون تو میتونی هر کاری میخوای بکنی!
مردد به من نگاه کرد و گفت: میتونم با شما بیام؟
با شک پرسیدم: این و میخوای؟
سرش را تکان داد با محبت لبخندی بهش زدم و گفتم: البته که میتونی بیای.
چهارقدم را که آماده کنارم بود به سرم کردم، درست بود که حالا اینجا زندگی میکردم و شاید دلم میخواست مثلِ مهگل همسرِ بهراد لباس های
جدیدتری بپوشم اما من لباس های خودم را که بوی ایلمان را میداد از خودم جدا نمیکردم.
نرگس از ترسِ این که نکند من پشیمان بشوم به سرعت حاضر شد و کنارِ من جای گرفت، از عمارت که بیرون رفتیم خدمتکارا رو دیدیم
که در حالِ کار کردن بودند.
از کنارِ هر کسی که رد شدم برای لحظه ای دست از کار میکشید و به من نگاه میکرد و بعد باز هم به کار می پرداخت با وجودِ این که
سلام می کردم اما بعضی هاشون بی توجه به من سر به پایین مینداختند و به کارشان میپرداختند. این کمی اذیت میکرد اما من انتظار
دیگری نداشتم.
romangram.com | @romangram_com