#خانم_کوچیک_پارت_183
تاییدش کردم.
و او اینگونه ادامه داد: یه روز در هفته مش قاسم سرایدارِ این خونه باغ برای خرید به شهر میره هر چی رو که میخوای به اون بده که
برات بخره.
باز هم سر تکان دادم انگار جز این کار کاری دیگر نداشتم، بهراد زمانی که دید حرف نمیزنم در حالی که عقب عقب میرفت گفت: امیدوارم
شب تنها نترسی.
زمزمه کردم: نمی ترسم.
بی هیچ حرفی من رو جا گذاشت و از عمارت بیرون رفت و من به معنای واقعی تنها ماندم که البته به هیچ عنوان اذیتم نمیکرد، در واقع
احساسِ آرامش داشتم. از این که امشب قرار نبود انتظارِ کسی رو برآورده کنم، به سمتِ اولین اتاقی رفتم و بعد گشتن و پیدا کردنِ وسایل
موردِ نیاز برای خواب تشکی در همون اتاق پهن کردم و بدونِ این که لباس هایم رو عوض کنم به خوابِ فرو رفتم.
فردای اون روز همانطور که بهراد قول داده بود کسی برای کمک به من آمد دختری که از من بزرگ تر به نظر میرسید و از اهالیِ همین
روستا بود. این رو مش قاسم زمانی که آوردش به من گفت. و الا به نظر می رسید دختر لال باشد چون به هیچ عنوان لام تا کام
حرف نمیزد.
یک هفته گذشت چند روزِ دیگر ایل به طور کل از اینجا میرفت و من بعد از عقدم نه خانواده ام را دیده بودم نه حتی بهراد را که بتونم
ازش اجازه ی رفتن بگیرم.
تصمیم داشتم امروز هر طور که هست بهراد رو ببینم و ازش اجازه بگیرم نگاه به نرگس کردم که داشت کارهای خونه رو انجام میداد به
سمتش گفتم: نرگس؟
romangram.com | @romangram_com