#خانم_کوچیک_پارت_182
و گفتم: فهمیدم.
ارباب به حرف در اومد و گفت: بیا بریم خانوم دیگه از اینجا به بعد دستِ من و شما نیست بیا بریم این دو نفر هم بهتر با هم حرف
میزنن...
با ارباب خداحافظی کردم و مات به سمتِ اتاق ها رفتم اما انگار مادرِ بهراد بیرون نرفت چون با وجودِ این که دور شده بود صدایش را
میشنیدم که بهراد میگفت: بهراد حداقل امشب پیشش بمون اون هم دخترِ جوانه هزار تا امید داره.
صدای قاطعِ بهراد را شنیدم که گفت: نه مادر اگه الان پیشش بمونم اون وقته که بهش امید دادم.
از حرفش دلگیر نشدم ناراحت نشدم نمیدانستم اوضاع از چه قراره اما بهش حق میدادم، اون من رو نمیخواست اون همسرِ دیگری داشت که به
فکرش باشد.
صدای بسته شدنِ در نشون از رفتنِ زنِ ارباب داشت، صدای درِ اتاقی که درش بودم باعث شد به عقب نگاهی بیندازم، بهراد بود که
پرسید: پسندیدی؟
لبخندِ کوچکی روی لبم نقش بست و گفتم: ممنونم.
اشاره ای به در کرد و گفت: من میرم به عمارتِ خودم هر وقت کار داشتی بگو، فردا هم اولین فرصت برات یه نفر رو میفرستم که کمک
حالت باشه.
خواستم بگم نیازی نیست کسی رو بفرستی اما فکرش را که کردم دیدم نمیتونم تا آخرش تنهایی اینجا سر کنم برای همین تنها با تکانِ سر
romangram.com | @romangram_com