#خانم_کوچیک_پارت_181
نداشتم که همان زنِ اولِ بهراد باشد.
بهراد زمانی که دید نگاهم به جایی ثابت است ردِ نگاهم را دنبال کرد وقتی دید به کی زل زده ام گفت: بیا بریم عمارتت و نشونت بدم.
میخواستم بپرسم "مگه من اینجا زندگی نمیکنم"، اما سوالِ بیهوده ای به نظر می رسید من زنِ دوم بودم مطمئنا اینجا زندگی نمی کردم ممکن
بود موجبِ ناراحتیِ همسرِ اولش بشوم.
سری تکون دادم و همراه با او به سمتِ دیگرِ باغ رفتیم تنها کسانی که دنبالمون آمدند ارباب و همسرش بودند.
در انتهای باغ عمارتِ دیگری بود به صورتِ قابلِ ملاحظه ای کوچکتر اما به نظرِ من زیباتر ناگهان با دیدنِ خانه ام احساسِ آرامش کردم.
لبخندِ کوچکی ناخودآگاه روی صورتم نشست، ارباب گفت: اینجا قبلا برای بهراد بوده قبل از این که ما به خانه باغِ بیرون از روستا بریم.
مهم نبود اینجا قبلا برای چه کسی بوده اینجا حالا برای من بود، هیچ وقت فکر نمی کردم از اون چادرها بیرون بیام و حالا این عمارت
برای من بود جایی بود که قرار بود من زندگی کنم این دلم را قلقلک می داد من دوستش داشتم، چیزِ مهمی نبود درسته اما میونِ این همه
چیزهایی که برای اذیت کردنِ من وجود داشت یه همچین چیزی امیدِ بزرگی بود.
حداقل دیگه از همه چیز در اطرافم تنفر نداشتم، صدای مادرِبهراد و شنیدم که گفت: خوشت میاد؟
سری تکان دادم و گفتم: معلومه که خوشم میاد.
پیشِ خودم اضافه کردم، "زیباست" واردِ عمارت شدیم، بهراد گفت: امشب رو اینجا تنها میمونی، اما فردا یکی از خدمتکارای عمارتِ بزرگ و
میفرستم اینجا.
مادرِ بهراد به این حرف اعتراض کرد: بهراد؟ این چه حرفیه که میزنی؟
اما من چیزی نگفتم انتظارِ دیگه ای نداشتم حتی خوشحال هم شده بودم که قرار نبود واقعا همسرِ اون باشم، برای همین تنها سری تکان دادم
romangram.com | @romangram_com