#خانم_کوچیک_پارت_180



چرا این فکر را نمیکردم؟ مادرش گفت سیاوش داشته ازدواج میکرده، توی اینجاها رسمِ نبود برادرِ کوچکتر زودتر از برادرِ بزرگ تر ازدواج

کند. ولی باز هم خوش خیالانه فکر میکردم این تصمیم تنها به من ضرر میزند.

بهراد پشتش را نگاه کرد و من رو دید، سعی کردم نگاهِ نگرانم را دور نگه دارم، مادرش ردی از نگاهش گرت و گفت: آمدی دخترم؟

به جای آن که حسِ خوبی به من دست بدهد حسِ تلخِ سربار بودن میکردم شاید باید خیالم از خانواده ای که بهش پا میگذاشتم تخت میشد اما

فکرِ مهگل همسرِ اولِ بهراد من رو آزار میداد از این که من ناخواسته پا به زندگیِ زنی دیگر گذاشته بودم.

ولی با این حال نگذاشتم ناراحتی ام در چهره ام پیدا شود نباید حالا خانواده ام را دلنگران میکردم سری تکان دادم و گفتم: بله.

قاطرِ آذین بندی شده رو جلو آوردن، به کمکِ بهراد سوارِ قاطر شدم و به سمتِ خانه ی جدیدم به راه افتادم حتی به عقب هم برنگشتم، شاید

نمیخواستم دیگه نگاهی به گذشته کنم.

صدا از کسی در نمیومد و ساکت تر از همه من بودم داشتم به اتفاقاتِ پیش اومده رو مرور میکردم، تنها چند روز از زمانی که لیلا رو

دعوا کرده بودم میگذشت حالا چی؟ زندگیِ ساده ی لیلا شده بود آرزوی من.

بهراد قاطر را می کشید و باقی هم پیاده در پیِ ما بودند خانه ی بهراد خیلی نزدیک تر از خانه ی ارباب بود و ما خیلی زود به آنجا

رسیدیم.

جلوی باغ نگاهی به بالا انداختم عمارتِ بزرگی مقابلم بود به محضِ ایستادنِ قاطر سعی کردم ازش پایین بیایم که البته برایم کمی سخت بود،

بهراد دستش را روی کمرم گذاشت و من رو برای پایین اومدن همراهی کرد.

زیرِ لب تشکری کردم و باز هم به عمارت نگاه کردم یکی از پرده ها کنار بود و زنی داشت نگاه میکرد در پیِ اتفاقاتِ پیش اومده شک


romangram.com | @romangram_com