#خانم_کوچیک_پارت_179
برم درسته؟
مادرم و پدرم هر دو با من بلند شدن که گفتم: نه نیاین نمیخوام بیشتر از این سخت بشه.
با ناراحتی لبخند زدن و به نظری که داشتم احترام گذاشتن.
از قبل اندک وسایلم را بیرون برده بودند و حالا این من بودم که از ایل فاصله میگرفتم من دیگه تعلقی به این ایل و دیار نداشتم حالا همسرِ
من کسی دیگر بود.
از چادر خارج شدم بهراد و ارباب و همسرش جلوتر بودن پشتشان به من بود و من را نمیدیدند بی سر و صدا به سمتشان رفتم تا خواستم
بگویم "من حاضرم" صدای عصبی بهراد نظرم را جلب کرد که گفت: مامان، من به خواسته ی شما تن دادم و با اون دختر ازدواج کردم،
در حالی که هرگز نمیتونم ...
ارباب دخالت کرد و گفت: بس کن بهراد مادرت رو ناراحت نکن.
بهراد با بدخلقی گفت: اون این چند وقته داره مهگل رو اذیت میکنه، چطوری انتظار دارین که هیچی نگم؟
ارباب با صدایی خشن گفت: اون دختر از حدِ خودش داره خارج میشه این رو بارها بهت گفتم بهراد برای همینه میگم دخترای شهری به
درد نمیخورن.
بهراد قاطعانه گفت: اما اون دختر زنِ منه.
لحظه ای همه ساکت شدند و من احساس کردم زمین زیرِ پام خالی شد درست از وسطِ همه ی این ماجراها به جهنم سقوط کردم، بهراد زنِ
دیگری هم داشت...
romangram.com | @romangram_com