#خانم_کوچیک_پارت_178

ها به سمتِ من برگشت به جز نگاهِ بهراد و من ناامیدانه میانِ جمعیت صورتِ عماد را جستجو کردم تا برای آخرین بار هم که شده

ببینمش.

بی بی جلو آمد و دستِ من رو در دستش گرفت و گفت: بیا دخترم.

بغض کردم، ولی جلوی خودم رو هم گرفتم که بیشتر از اون اشکی نریزم. قرار نبود بی بی به من بگه "دخترم" اگه اوضاع مثلِ قبل بود

من هنوز هم "عروسِ" اون میموندم با این حال برای این که دل چرکینش نکرده باشم با هم دیگه به سمتِ سفره ی عقدِ کذایی رفتیم کنارِ

بهراد نشستم و پیرمردی شروع به قراعتِ خطبه کرد: دوشیزه ی مکرمه خانومِ تیامِ احمدی آیا وکیلم شما را به عقدِ دائمِ آقای بهراد نیکنام در

بیاورم؟

احساس میکردم تمامِ اطرافم توی سکوت فر رفته انقدر مجلسِ بی روحی بود که اگر تا ابد هم سکوت میکردم کسی حرفی نمیزد با صدای

لرزانی گفتم: با اجازه ی مامان و بابام بله...

هیچ کس حتی دست هم نزد هیچ کس هیچی نگفت و از همه ساکت تر من و بهراد بودیم، سرم به پایین بود و بی هدف فقط نگاه میکردم،

انگار هنوز شوکه بودم شوکه از چیزی که اتفاق افتاده بود.

بعد از اون گذاشتند تا دقایقی با مادرم و پدرم در چادر خلوت کنم، تنگ پدرم رو در آغوش گرفتم شاید آخرین باری که حقِ این کار داشتم

قبل از به سنِ تکلیف رسیدنم بود حالا این دقایق برایم ثبت میشد، مادرم آرام اشک میریخت و کاری از دستِ من بر نمیومد به سمتش نگاه

کردم و گفتم: مامان؟

نگاهی به من کرد و من دستم را روی گونه اش گذاشتم و گفتم: میدونی چه قدر دوست دارم؟ میدونی چه قدر خانواده امونو دوست دارم؟

باز هم بغض، خودم کلافه بودم از این که نمیتونستم به صورتِ کامل گریه نکنم. بوسه ای به دستِ مامانم و بابام زدم و گفتم: بهتره من


romangram.com | @romangram_com