#خانم_کوچیک_پارت_177

زن مقابلم قرار گرفت و لباسی به دستم داد و گفت: این لباسِ عروسیه منه شگون داره پوشیدنش.

جلوی خودم را گرفتم که نگویم "چه شگونی دارد خون بس شدن؟" زیر لب تشکر کردم، زن گفت: اگه پسرِ کوچکم زنده بود امروز عروسی

و اون دختر عمه‌اش میشد.

اشک در چشمش حلقه زد و من تنها سر به زیر انداختم، با لحنِ دلسوزی گفت: سرت رو پایین ننداز خانوم گل، میدونم واسه ی ایلت چی

کار کردی؟ من گناهِ قاتلِ پسرم و پای تو نمینویسم.

به صورتِ چروکیده اش نگاه کردم چشماش کاملا در اشک غرق شده بود، دستم رو فشرد و از چادر بیرون رفت و من تک و تنها توی

چادر ماندم، لباس را در دستم چنگ زدم و سعی کردم نفس بکشم اشکی آرام از گوشه ی چشمم لغزید و گونه ام را نوازش کرد روی زمین

نشستم، احساسِ درد را در قلبم حس میکردم. احساساتم به حرف آمده بودند، من به عقدِ مردی در میامدم که هیچ شناختی ازش نداشتم.

سعی کردم نفس های مقطع و تند تندم را آرام کنم با دو یا سه نفسِ عمیق به خودم آمدم، اشک هایم را پاک کردم و از جایم بلند شدم و

باز هم لباس را جلوی چشمانم قرار دادم با خودم زمزمه کردم: تیام...

نفسِ دیگری کشیدم و باز هم به خودم نهیب زدم: تیام آروم باش همه چیز خوب پیش میره، همه چیز درست میشه.

لباس هایم را عوض کردم، جلوی آینه به خودم نگاه کردم لباس سرخ به تنم نشسته بود و مرا زیبا جلوه میداد، چارقدِ سرخ رنگ تا نیمه ی

سرم کشیده شده بود موهای شب رنگم را نمایان میکرد، پوستِ گندم گونه ام از گریه و استرس به سرخی میزد و چشمانِ سبز رنگم هم سرخ

بودند.

موهایم را درست کردم و قدم به بیرون از چادر گذاشتم همه ی کسانی که میشناختم و عده ای از نزدیکانِ ارباب را دیدم، لیلا گوشه ای

ایستاده بود و با نگاهی غمگین به من نگاه میکرد، سفره ی عقدِ کوچکی روی زمین پهن بود و بهراد کنارش روی زمین نشسته بود، همه نگاه


romangram.com | @romangram_com