#خانم_کوچیک_پارت_176
مادرم ناامیدانه به پدرم نگاه کرد و نگاهی به من انداخت و گفت: منطق این بچه از منطق چی میفهمه؟ تو چه میفهمی؟
جرات کردم حرف بزنم، با صدای لرزانی صدایش کردم: مامان؟
نگاهِ بدی بهم انداخت، که باعث شد از حرف زدنِ خودم پشیمان بشم، در عوض پدرم گفت: اگه الان با این مرد ازدواج نکنه و عماد بمیره
فکر کردی چی میشه؟ یه عمر میشه سیاه پوشِ مردی که حتی یه شب هم شویش نبوده، این چیزیه که تو میخوای؟ تو قوانینِ ایل رو
میدونی.
مادرم با ناراحتی گفت: من فقط نمیخوام دخترم از کنارم بره.
از جایم بلند شدم و به سمتِ مادرم رفتم و گفتم: مامان؟ کی گفته من از کنارِ شما میرم؟ شما هنوز هم ییلاق ها رو به اینجا میاید.
هنوز هم میتونم ببینمتون.
مادرم از پدرم فاصله گرفت و به سمتم اومد با ناراحتی چهره ام را از نظر گذراند و گفت: راهش نیست تیام.
سرم را به دو طرف تکون دادم و گفتم: اگه بذارم اون بمیره اونوقته که راهش نیست مامان، بی بی داغون میشه خان بابا...
با خجالت سر به زیر انداختم و زمزمه کردم: منم داغون میشم مامان.
تنگ مرا در آغوش گرفت و در حالی که گریه میکرد گفت: چطور دوریِ تورو تحمل کنم؟
حرفی نزدم و در عوض بوی تنش را به درون کشیدم میخواستم این لحظه ها را ثبت کنم هیچ کس نمیدانست از فردا چه اتفاقی میفتاد، دیگر
معلوم نبود کی میتوانم اینگونه مادرم را آغوش بگیرم. مادری که همیشه برایم عزیزترین بوده و هست.
romangram.com | @romangram_com