#خانم_کوچیک_پارت_175

بود که هیچ حرفی نزنه.

خان بابا هم چشم بر هم گذاشت و گفت: حرفی برای گفتن میمونه؟

ارباب با صدایِ تحقیر آمیزش باز هم به حرف آمد: فردا دمِ غروبی برای مراسمِ عقد میایم همینجا، نمیخوایم سر و صدایی باشه. ما

عذاداریم.

نمیدانم به خاطرِ این تحقیری بود که تحمل میکردم یا واقعا صدای او برای تحقیر آمیز میامد نگاهم به عماد برگشت که سکوت کرده بود، با

چشمانی قرمز به من خیره شده بود.

بی احساس نگاهش کردم، با خودم گفتم بگذار باور کند که من او را نمیخواهم.

****

باید باور میکردم که راضی کردنِ پدرم و خان بابا ساده ترین قسمتِ این تصمیم بود، وقتی به این باور رسیدم که گوشه ی چادر چمباتمه

زده بودم و مادرم برای اولین بار داد میزد و اشک میریخت و با پدرم بحث میکرد.

مادرم و پدرم هیچگاه با هم در هیچ چیز مخالفت نمیکردن، مادرم سی سالش بود در سنِ پایین به عقدِ پدرم در اومده بود و تنها زمانی که

دوازده سال داشت من به دنیا آمده بودم البته قبل از من بچه ی دیگری هم بود، پسر. که در سرما تاب نیاورده بود.

پدرم دستِ مادرم را که خود زنی میکرد در هوا گرفت و گفت: بس کن زن خوبیت نداره جلوی بچه ها.

تیارا بیش از پیش خودش را به من چسباند و مادرم با ناله گفت: حرف میزنی مرد؟ دستی دستی دخترم رو بدم دستِ گربه، اون عقلش

نارسه تو چرا هیچ نگفتی؟

پدرم با خشونتی جزئی گفت: عقلش میرسد زن حرفهایش منطقیِ اگر نبود خودم جلویش را میگرفتم.


romangram.com | @romangram_com