#خانم_کوچیک_پارت_174
داشته باشم که او مصببِ بیچارگی و بدبختیِ من باشد.
مردِ سیاه پوش که بلند شده بود گفت: ولی...
مردِ میانسال که حالا میدانستم ارباب است گفت: خون برادرته بهراد... گذشتن ازش درست نیست.
بهراد به پدرش خیره شد و در آخر گفت: میترسم این دختر کوچلو پشیمون بشه، و گرنه من حرفهایم را از قبل گفتم.
از حرفِ بهراد کمی ناراحت شدم، شاید من کوچک بودم اما تصمیمی که گرفتم چیزی نبود که بخواهم پشیمان شوم.
برای لحظه ای دستم را مشت کردم ولی بعد با نفسِ عمیقی به سمتِ کسی که احتمال میدادم همسرِ آینده ی من باشد گفتم: آنقدر بزرگ هستم
که برای تصمیمم همه ی جوانب را در نظر بگیرم.
برای لحظه ای سایه ای از خشم بر صورتِ بهراد نشست اما بعد به خاطرِ هر چیزی که بود حرفی نزد و رو از من برگردوند، صدای
ارباب در گوشم پیچید و گفت: اسمت چیه دختر؟
سر بلند کردم مستقیم با من حرف میزد، برای لحظه ای لبهایم را روی هم فشردم و بعد گفتم: تیام ارباب.
تابی به سیبیلِ پر پشتش داد و گفت: حواست باشه دختر ما از دخترهای خودسر خوشمان نمیاد.
انگار بازی از همین الان شروع شده بود، سر به زیر انداختم و حرفی نزدم هرچند اگه هم در شرایطِ دیگری بودم باز هم حرف نمیزدم اما
شاید اون موقع تا این حد احساسِ حقارت بهم دست نمیداد.
پدرم دستم را فشرد او هم خشنود نبود که جلوی او با دخترش اینطور حرف بزنند اما آنقدر خان بابا رو دوست داشت و برایش احترام قائل
romangram.com | @romangram_com