#خانم_کوچیک_پارت_173
رفتیم کنارِ رود مردانی رو دیدم که گردِ هم آمده بودند از میانِ آنها تنها افرادِ ایلِ خود را میشناختم و مردی که اون روز باهاش برخورد
کرده بودم و از لباسِ سیاهش متوجهِ قضیه شده بودم.
سلامی کردم اولین نفر خان بابا سر بلند کرد و به من لبخند زد و بعد دیگران سر بلند کردند، جلو رفتم و خان بابا جلوی پایم بلند شد و
گفت: کدورتِ به میانِ اومده بهتره از یه جایی تموم شه، به جای پسرم من پیشنهادِ خون بس رو قبول میکنم.
عماد برای لحظه ای سرش را که پایین بود را بالا آورد و به من نگاه کرد، نگاهم را ازش گرفتم. مردِ میانسالی که لباسِ سیاه پوشیده بود
گفت: خون بس قبوله، اینطوری نه خونِ سیاوشِ من پایمال میشه و نه کدورت بیشتر از این میانِ دو تبار باقی میمونه.
صدای اعتراضِ عماد و مردِ مشکی پوش که بهش خورده بودم در هم آمیخت: نه...
هر دو به هم نگاه کردند و عماد با پیش دستی گفت: من نمیخوام تیام خون بسِ من بشه...
خان بابا با غضب نگاهی به عماد کرد و گفت: تو ساکت شو، این تصمیمِ خودِ تیامه واسه آدمِ بی ارزشی چون تو تنها کاری که میتونی
بکنی اینه که دیگه حرفی نزنی.
برای اولین بار دیدم که نگاهِ عماد رنگی از نفرت گرفت با صدای گرفته ای گفت: حاضرم بمیرم اما تیام خون بسِ من نشه.
خان بابا هم غضب کرده نگاهش کرد و گفت: اگه به خاطرِ مادرت نبود این کار رو میکرد و دخترم رو قربانیِ کسی مثلِ تو نمیکردم.
عماد به جای پدرش به من نگاه کرد و گفت: تیام؟
روم رو ازش برگردوندم، بی این که نگاهش کنم به جمع گفتم: من حرفی ندارم خون بس میشم، ولی...
سرم رو پایین انداختم و گفتم: ولی دیگه نمیخوام عماد رو حتی صد قدمیِ خودمم ببینم.
این حرف باید زده میشد، عماد همون کسی بود که من رو از تصمیمم منصرف میکرد به جز این که شاید بعدا با دیدنش همیشه به یاد
romangram.com | @romangram_com