#خانم_کوچیک_پارت_172

ترس ورم میداشت اما باید خونسرد میبودم. نمیخواستم احساساتِ زودگذرم درگیرِ این تصمیم بشه، تصمیمی که کلِ آینده ام رو تحت الشعاع

قرار میداد.

بافتِ دیگری به موهای تیارا زدم و به این فکر کردم شاید دیگر هرگز خواهرِ کوچکم را نبینم. به این فکر کردم که دیگر حتی لیلا را هم

نمیبینم. دیگر هر روز به صدای داد و فریادش بیدار نمیشدم.

صدای کنار رفتنِ درِ چادر باعث شد سر بلند کنم، پدرم بود که وارد شده بود گفت: تو اینجایی دختر؟

بستی به گیسوانِ تیارا زدم و از جا بلند شدم، با صدای لرزانی پرسیدم: چیزی شده؟

نگاهش یکپارچه رنگِ غم شد سعی کرد با لبخندی این موضوع را پنهان کند وگفت: ارباب آمده.

دستم به صورتِ نامحسوسی به لرزش افتاد ارباب آمده بود آنها میگفتن که خون بس دارند، میگفتند که من خون بس هستم.

دستم را روی بازو ام گذاشتم و گفتم: باید بیام؟

پدرم گویی حرفِ دلِ خودش را بگوید گفت: هنوز هم واسه پشیمانی وقت هست تیام.

سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه بابا تصمیمم تغییر نمیکنه.

چشمم را روی هم گذاشتم و گذاشتم و گفتم: بهتره معطل نشن.

پدرم ناامید به من چشم دوخت و بعد از تکان دادنِ سرش به بیرون رفت دستی به چارقدم و لباسهایم کشیدم و از چادر بیرون رفتم، با چشم

پیِ پدرم گشتم زمانی که دیدمش قدم تند کردم و به سمتش دویدم، به سمتِ چادرِ خان بابا نمیرفت لابد خان بابا نمیخواست کسی از این

ملاقات با خبر شود.

زمانی که به او رسیدم دستم را در دستش فرو کردم و او بهم نگاه کرد و لبخند زد متقابل بهش لبخند زدم هر دو با هم به پایینِ دشت


romangram.com | @romangram_com