#خانم_کوچیک_پارت_171
میدانم چه قدر برای شما و بی بی ارزش دارد.
خان بابا نگاهم کرد و گفت: شرمنده ام دختر... شرمنده، اما نه من میگذارم نه پدرت.
پیشانی ام را بوسید، سرم را به سمتِ پدرم بر گردوندم و با حالتی ناراحت گفتم: بابا؟
نگاهِ پدرانه ی پدرم دلم را میسوزاند اما میدانستم درک خواهد کرد، پدرم درک داشت. پدرم میفهمید. باز هم نگاهمان در هم بود حرف میزدیم،
شاید حرفهایی که هیچگاه بلند به هم نگفته بودیم.
در آخر لبخند روی لبِ پدرم نشست و گفت: من اجازه میدهم خان بابا... تیامِ من... تیامِ من خوب میدانه چی میگه، دخترم بزرگ
شده.
لبخندِ پدرم مغرورانه بود، و من بیش از پیش از انتخابِ دردناکم مطمئن می شدم، میدونستم بابا هم مثلِ من به آینده ی من نگاه کرده. اگه
عماد میمرد من دیگه حقِ ازدواج نداشتم، چرا؟ چون من نام خورده ی اون بودم. درست میشدم مثلِ خاله ی بزرگم که آخر در تنهایی مرد.
شوهرِ اجباری و اشتباهی برایم از مرگ در تنهایی قابلِ تحمل تر بود، با خودخواهیِ تمام خودم هم در نظر میگرفتم. توی این فداکاریِ بزرگ
باید میدیدم منافع دارم یا نه...
دو روز گذشت، دو روزی که طبقِ قولم به خان بابا من حرفی به هیچ کس حتی لیلا نزده بودم. میدانستم راضی کردنِ خان بابا و پدرم
ساده ترین موضوعی بود که اون روزها درگیرش بودم.
شونه بر گیسوانِ تیارا میزدم در حالی که فکرم در جای خود نبود موهایش را میبافتم، هر چه قدر به زاویه های مختلف نگاه میکردم بیشتر
romangram.com | @romangram_com