#خانم_کوچیک_پارت_170

میمانم... حتی با این که او شویِ من نبوده. اما اگر خون بس شوم...

دردی در سینه ام پیچید قلبم نمیخواست باور کند که این راه هم هست، نشستم و چشم بر هم گذاشتم تصمیمم هرچه بود فرقی به حالِ من

نمیکرد. تنها فکرم این بود که نگذارم تا عماد را به گلوله ببندند.

از جام بلند شدم به سمتِ مسیرِ آمده برگشتم قدمهام کند پیش میرفت شاید منتظر بودم تا معجزه ای من رو از رفتن باز بدارد اما باز هم

در هر دو صورت آینده ی درخشانی در انتظارم نبود. من نمیخواستم بیوه ی همسرِ نداشته ام شوم... من منطقی فکر میکردم، هر چند

احساسِ سرکشم هم درش سهیم بود، من نباید میگذاشتم عماد بمیرد. اینطوری شاید یک عمر با خودم عذاب وجدان نداشته باشم.

صدای حرف هنوز هم از چادر میامد بی اجازه واردِ چادر شدم، پدرم با عصبانیت گفت: اینجا چه کار میکنی دختر؟

برای اولین بار به حضورش بی توجه شدم و گفتم: من خون بس میشم.

نگاه ها مات روی من موند، خان بابا اولین کسی بود که سکوت را شکست با تحکم گفت: گوش ایستادی؟

نفسِ لرزانم را بیرون دادم و گفتم: گوشهایم شنید.

پدرم گفت: معلوم هست چه میگویی؟

لبخندِ محزونی زدم و گفتم: اگه حرفم جانِ عماد را نجات دهد میدانم چه میگویم.

خان بابا از جاش بلند شد و به سمتِ من آمد سرم را در آغوش کشید و گفت: دخترم، من نمیتونم تورو به خاطرِ پسرِ گناهکارم فدا کنم.

اشک در چشمانم حلقه زد سرم را از سینه اش جدا کردم، خان بابا مثالِ پدربزرگ برای همه ی دختر پسرهای جوان بود شاید حتی بیشتر از

پدرم دوستش داشتم لبخندی زدم و گفتم: اشتباه میکنید خان بابا... اگه باور داشتم حتی یک لحظه باور میکردم که عماد گناهکارِ هیچ وقت

این کار رو نمیکردم. اما... به خاطرِ شما به خاطرِ بی بی به خاطرِ خودم نه به خاطرِ عماد... نمیخوام عماد بمیره خان بابا...


romangram.com | @romangram_com