#خانم_کوچیک_پارت_169

تیام.

مصمم نگاهش کردم، با ناراحتی گفتم: هنوز هم امید هست...

در سکوت به هم خیره شدیم او شاید میخواست برای آخرین بار این چهره را به خاطر بسپارد و من هم شاید به همان دلیل، شاید هم نه.

از فکری که در سرم نوسان میخورد میترسیدم.

صدای عماد توی گوشم نشست: چه میگی تیام؟

مات نگاهش کردم و سرم را تکان دادم انگار که بخواهم افکارِ آزاردهنده را از خودم دور کنم، در حالی که عقب عقب راه میرفتم گفتم:

چیزی نیست عماد من باید برم خوبیت ندارد تنهاییِ ما دو نفر اینجا.

عماد بارِ دیگر اسمم را صدا زد اما من به سرعت از آنجا دور میشدم: خون بس... زندگیِ عماد در مقابلِ خون بسی بود که میتونست

به این جنگ خاتمه بده...

عماد خواهر نداشت اما پس من چی؟ اگر قرار بر بی عماد بودن بود ترجیح میدادم او زنده باشد اما من او را نداشته باشم.

برای لحظه ای از حرکت ایستادم اونقدر دور شده بودم که چادر ها به نظر کوچک میرسیدند.

روی زمین افتادم و سجده زدم، مثلِ هر وقتِ دیگر که درمانده بودم میونِ دشت که خالی بود از هر انسانی به خدای خودم سجده زدم و راه

خواستم، خدایا دو راهیِ بدی پیشِ روم گذاشتی.

اگه جای عماد هر کسی دیگه بود، اگه کسی بود که حتی یه کم خشونت در ذاتش بود این کار رو نمیکردم اما عماد... عماد...

عماد... بارها نامش را تکرار کردم، نه من تاب و توانِ این را نداشتم تاب و توان ندارم خدایا. مشکی پوشِ عماد شدن برایم زهر بود.

خدایا میدانی که میانِ بد و بدتر افتادم بد را انتخاب میکنم. بدتر این است که عماد بمیرد و من بیوه اش شوم. تا عمر دارم بیوه


romangram.com | @romangram_com