#خانم_کوچیک_پارت_168

توجه کنم آروم به سمتِ چادرشان قدم زدم صدای حرف زدنشان کمی نامفهمون به بیرون میامد خودم رو کمی نزدیک کردم و به سخنانِ آنها

گوش دادم صدای پدرم رو تشخیص دادم که گفت: خان بابا شما بزرگِ مایی اما این تصمیم...

صدای غم زده ی خان بابا رو شنیدم که گفت: چاره ای دارم بهرام خان؟ کمرم شکسته چاره ای نیست خون باید با خون پاک شه.

صدای پدرِ لیلا را شنیدم که گفت: آنها شرطِ دیگری هم گذاشتند و شما حتی بهش فکر هم نمیکنید.

خان بابا جوابش را به سختی داد: کاش دختر داشتم، کاش دختر داشتم اسفندیار آن موقع شاید به این شرط برای یک لحظه هم که شده فکر

میکردم، اما حالا من کسی را ندارم که حتی خون بس کنم.

سایه ای را دیدم که تکان خورد، یکه خورده عقب رفتم صدای عماد را از میانِ تاریکی شنیدم که گفت: نترس منم.

به جای ترس با طلبکاری گفتم: اینجا چه میکنی؟

لبخندی زد و گفت: من باید این را بپرسم...

سر به زیر انداختم که گفت: لیاقتِ تو رو نداشتم تیام.

بغض گلومو گرفت، عماد کمی جلوتر آمد و گفت: اگه من مردم...

چونه اش لرزید و حرفش را نیمه ول کرد، من هم سکوت کردم تا باز هم به حرف آمد: اگه مردم من رو فراموش نکن باشه؟

نگاهش کردم، با اطمینان گفتم: تو قرار نیست بمیری عماد.

پوزخندِ ناامیدی زد و گفت: دیره تیام، میدانی که دیگر امیدی نیست.

با بغض لبخندی زدم: هست خان بابا گفت، خون بس مگه امید نیست؟

سری تکان داد: به همین آسونی هاست؟ خون بس؟ چه کسی خون بسِ من میشه؟ من محرمی ندارم که ازدواج نکرده باشه خواهر که ندارم


romangram.com | @romangram_com