#خانم_کوچیک_پارت_167

زمانی رو که از من برای عماد خواستگاری کردند را به یاد دارم، حسادت را در چشمِ تک تکِ دوستانم میخواندم. عماد، عماد بود پسرِ خان

بابا پسرِ بی بی...

از همه ی پسر های دیگر سر و گردنی بالاتر بود، زیباتر بود. اخلاقِ حسنه ای داشت، به هیچ کس از گل بالاتر نمیگفت، هیچ گاه به

صورتِ دختران نگاه نمیکرد.

چشمانم گرم میشد و من بیش از پیش در رویای وجودیِ عماد غرق میشدم، اولین بار که همدیگر را بعد از به نام خوردن دیدیم، با دختر

های دیگر به رودِ نزدیکِ روستا رفته بودیم و او و دوستانش هم برای شکار به آنجا آمده بودند، شرمِ نگاهش زمانی که من رو دید وقتی

کمکم کرد تا کوزه را بلند کنم، حسِ شیرینی که در وجودم دویده بود. این فکر که اون همسرِ من است.

دلم برای عمادِ سابق تنگ شده بود، عمادی که دست به قتل نزده بود، عمادی که سرِ هیچ کس داد نمیزد.

چه رسد به این که بخواهد با کسی دعوا بکند، نمیدانم چه مدت خوابیده بودم که با صدای شلیکِ گلوله از خواب پریدم سراسیمه به جا نشستم،

تکرار کنان میگفتم: عماد؟

کسی من را در آغوش گرفت و من صدای مادرم را شنیدم که گفت: آروم باش دختر چیزی نبود تیرِ هوایی در کردن.

به بازوی مادرم چنگ انداختم و پرسیدم: خان بابا و بابا آمدند؟

سرم را نوازش میکرد و میگفت: آروم باش دختر...

سوالم را باز هم تکرار کردم: آمدند؟

ازش فاصله گرفتم با چهره ای گرفته نگاهم کرد و گفت: آمدند دختر...

از جا بلند شدم و از چادر خارج شدم، چه زمان هوا تاریک شده بود من چه قدر خوابیده بودم، نگاهم پیِ خان بابا میگشت، نمیخواستم جلبِ


romangram.com | @romangram_com