#خانم_کوچیک_پارت_166
روی سنگ نشستم لیلا هم کنارم نشست، به سمتش گفتم: میدونی چیه؟ به نظرم خان بابا بهترین کار رو میکنه، مرگ یه بار شیون هم یه
بار.
لیلا گفت: فقط امیدوارم عاقبتِ این کار مرگِ عماد نباشد.
با خشم بهش نگاه کردم، با صدایی غضب کرده گفتم: به نظرت خان بابا انقدر بی رحمه که عماد رو بذاره دمِ گلوله.
لیلا سری تکان داد و گفت: فقط گفتم، واقع بین باش تیام پسرشون مرده. چی میتونن بخواهن به جز مرگِ ...
هیسی کشیدم و گفتم: بسه لیلا خسته شدم بس که از صبحِ زود شدی آینه ی واقعیت و دقِ من.
لیلا با همدردی دستش را بر روی شانه ام زد و گفت: نخواستم ناراحتت کنم.
با خواهش نگاهش کردم و گفتم: دلم میخواد تنها باشم...
لیلا نگاهش رنگِ رنجش گرفت و گفت: تنها یا بی من؟
لبخندی زدم و گفتم: فرقی هم میکنه؟ بی تو بودن یعنی تنها بودن.
دستم را فشرد و به سمتِ چادر ها رفت، من هم بعد از او به سمتِ چادرِ خودمان رفتم، وارد که شدم تیارا رو دیدم که در حالِ بافتنِ
گیسوهای خودشه سلامی کردم و پرسیدم: تیارا مامان کجاست؟
سرش را کج کرد و نگاهی به من انداخت: نمیدونم از وقتی بیدار شدم ندیدمش گمونم چادرِ بی بیِ...
سرم و تکون دادم و نشستم روی زمین، به این فکر میکردم که چه قدر خوش به حالِ تیاراست یا حتی دختر های دیگرِ ایل. خوب آن
romangram.com | @romangram_com